سلام-حالم گرفته شد اومدم و داشتم می نوشتم يه ۱۰ -۱۵ خطی هم نوشتم ولی يک حادثه يهويی اتفاق افتاد و يه ضعف ولتاژ کوچيک و بعد هم همش پريد.

هوا اينجا آفتابيه ولی باد سردی هم مياد که وای ادم ميلرزه.

الان سر کارم  هستم و ساعت يک و نيمه.شوهری ديشب نبود و دختر خاله شوهری اومده بود خونه ما و شب هم پيش من خوابيد تا من تنها نباشم.(البته بيشتر اومده بود تا من باهاش رياضی کار کنم 15.gif09.gif)برای همينم ديروز بعدازظهر که نخوابيدم هيچی ديشب شام درست کردم و باهاش رياضی کار کردم بعد هم تا ساعت ۲ با هم حرف زديم برا همينم الان يک خوابالويی هستم که مسلمان نشنود کافر نبيند.17.gif20.gif

اينا به کنار به همين زودی  مميزی نهايی داريم و حسابی سرم شلوغه 22.gif.باز اينام هيچی تازه امروز و فردا و چند روز در هفته ديگه نوبت دندونپزشکی دارم و بايد برم دندونهای عقلمو بکشم و يه سری پر کردنی و خلاصه از الان ديگه کم کم  کارامون رو بکنيم که نی نی اومد درگه وقتی برای اين کارا نمی مونه.03.gif

از همه مهمتر شوهری اومده و با اينکه يک شب نبود کلی دلم براش تنگ شده و برام دو تا بلوز هم سوغاتی آورده که تا نرم نپوشم و ببينم که اندازه مه يا نه دل تو دلم نيست.ديروز که نبود بهش زنگ زدم و گفتم بيا الان فرض کنيم مثل اونوقتهاييم و هنوز ازدواج نکرديم بعد يکم با هم تلفنی حرف بزنيم.اونم احتمالا اينجوری04.gif30.gif18.gif

ميشه و بعدشم اينجوری33.gif چون گفت الان باشه پس بزار اومدم با هم حرف می زنيم.منم که می دونستم جلوی بقيه وايستده و داره معامله انجام می ده بيشتر اذيتش ميکردم و می گفتم نه مثلا بگو ........(يه چيزی که جلوی بقيه نتونه بگه) خلاصه آخرش رضايت دادم بشرط اينکه برام سوغاتی بياره فعلا بی خيال شم.03.gif18.gif

فردا ميام و يزره از تولد بازيمون می نويسم.ولی يه چيزی خيلی برام جالبه. همه ميگفتند که اگه ادم ازدواج کنه کم کم همه چی برای ادم عادی می شه و ديگه مثل اولها نيست.ولی ما (بزنم به تخته) هر روز که می گذره احساس می کنم دارم بيشتر عاشقش می شم يه وقتهايی هم حتی فکر می کنم نکنه اگه نی نی بياد اونقدر سرمون به نی نی و اين حرفها گرم بشه که ديگه به هم ديگه نرسيم .26.gifنه نمی خوام17.gif

مامانهايی که نی نی دارين شما بگين چطوره ؟نی نی تون که اومده هنوزم مثل قبلنا با بابای نی نی تون هستين؟!!!!!!!!!!

ميگم خنده داره نه؟ ادم مگه به بچه خودشم حسوديش می شه!!!!

وای برم تا بيشتر از اين از اين حرفها نزدم. 

 

/ 3 نظر / 27 بازدید
گلسا

اتفاقا من هم گاهی به اين موضوع فکر می کنم که اگه نی نی داشته باشيم باز هم می تونيم اينقدر به هم توجه کنيم يا توجهمون بيشتر ميره به بچه اگه جوابش رو پيدا کردی به من هم بگو

مانا

سلام خوش حال می شم اگر لطف کنيد و از وبلاگم ديدن کنيد و نظر با ارزشتون را برام بگذاريد.

مامان کسری

سلام صدف . اولا؛‌مرسی بهم سر زدی . دوما؛اگه خيلی حسودی نسبت به محبتهای شوهرت . اصلا؛‌بچه دار نشو . منم مثل تو بودم . از وقتی اين فسقلی دنيا اومده فکر ميکنم که ديگه اون صميميت قبلی به اون شدت و حدت بين ما وجود نداره . منم عاشق شوهر بودم و هستم ولی اين فسقليه يک گپ کوچولو انداخته بين قلبامون . ولی بابای فسقلی ميگه اشتباه میکنم و ما فقط نوع دوست داشتمون فرق کرده ؟ نميدونم .من که حرفشو قبول ندارم . آخه ميشه ۶ سال آزرگار آدم طرفش را يک جور دوست داشته باشه . بعد سر يک سال نوع دوست داشتنش فرق کنه ؟؟؟ خلاصه از من گفتن بود . هر چی هم باتهاش اتمام حجت کنی فايده نداره . الان زياد نوشتم برات دفعه ديگه که اومدم واست ميگم من چه تمهداتی را قبل از بچه دار شدنم چيده بودم که محبتمون کم نشه ولی همه تيرام به سنگ خورد