زندگی من و مهد کودک بچه ها

هفته قبل يكي دو بار اومدم بنويسم ديدم حرفهام تكراري مي شه32.gif...آخه همش باز بايد مي نوشتم سرم شلوغه و ال بل02.gif....فقط همين رو بگم كه شنبه كه ماموريت بودم دوشنبه و سه شنبه هم براي آماده كردن طرح تا ساعت ده يازده شب بودم شركت43.gif...چهارشنبه هم رفتم ماموريت17.gif ..با اين اوصاف ديگه خودتون مجسم كنين قيافه شوهر جان رو زماني كه من چهارشنبه شب اومدم خونه..47.gif....فكر كنم ديگه اگه كله من رو هم مي كند دلش خنك نمي شد40.gif...البته يه اخلاقي داره كه وقتي ناراحت يا دلخوره معمولا حرف نمي زنه و صد البته اين حرف نزدنش منو بيشتر اذيت مي كنه ..البته ديگه الان فهميدم كه اين خصوصيت اكثر مرداست ولي اون اوايل آشناييمون به خاطر ندونستن اين مسئله و گير دادن هاي من در اين جور مواقع كار به جاهاي باريك مي كشيد09.gif....خلاصه منم ديدم كه هوا پسه ...البته توي دلم بهش حق مي دادم ولي از طرفي منم مسئوليت يه كاري رو قبول كرده بودم و بايد انجامش مي دادم ديگه....حالا چه جوري دوباره با هم خوب شديم : من اون چهارشنبه شب كه اصلا به روي خودم نياوردم و انگار هيچي بينمون نيست غذا براش درست كردم و بعدش هم اونقدر خسته بودم كه شب بخير گفتم و خوابيدم 02.gifفرداش هم ساعت 11 مرخصي گرفتم اومدم خونه و وقتي اونم اومد ديگه ديدم حالش بهتره ديگه با همين ترفندهاي لوس بازي و يزره هم نازكشي 11.gifبا هم آشتي شديمو قضيه به خير و خوشي تموم شد...04.gif.

امروزم رئيس جان تشريفشون رو آوردند و ما سرمون اميدوارم خلوت تر بشه.........راستي اين سريال مزخرف نرگس رو ديده بوديه كه اين پسره دچار توهم ايدز شده بود...منم دچار توهم بارداري مي شم13.gif و هر ماه موقعش كه مي شه احساس حالت تهوع مي كنم و مي گم حتما حامله ام21.gif ...هر چند خودمم مي دونم كه حتي اگه حامله هم باشم به اين زودي ها اثري از خودش نشون نمي ده.....23.gif

  ***********************************************

آماده سازي كودك براي ورود به مهدكودك
اول بايد كودك را با محيط مهد آشنا كرده و براي او توضيح داد كه مي‌تواند در مهد بازي كند، دوست پيدا كند و كارهاي جديد ياد بگيرد و در ضمن به او توضيح داد، در آنجا مربياني هستند كه آنها هم او را دوست دارند و به طور مداوم به او اطمينان داد كه بعد از يك ساعت مشخص، پدر و مادر حتما دنبال او خواهند آمد.
در روزهاي اول بهتر است حدود نيم ساعت همراه كودكان در مهدكودك ماند و سعي كرد او را با ديگران آشنا كرد تا كم‌كم حس امنيت و اعتماد به ديگر كودكان و مربيان مهد در او ايجاد شود. از روزهاي بعد مي‌توان او را در حدود 1تا2 ساعت در مهد گذاشته و به او قول داد كه براي مثال در عرض 2 ساعت حتما دنبالش خواهيم آمد و حتما آن‌را اجرا كنيم. اگر كمي دير شود، كودك حتما مهدكودك را جاي امني نمي‌داند و آن را موجب جدايي خود از مادر مي‌بيند، پس با ديدن مادر به او مي‌چسبد و ديگر علاقه‌اي به رفتن به مهد نخواهد داشت؛ به همين دليل است كه ايجاد امنيت دركودك اهميت مي‌يابد و حتما بايد به آن توجه كرد. كم‌كم مي‌توان زمان باقيماندن كودك در مهد را بيشتر كرد ولي نبايد بدين گونه باشد كه كودك را از ساعت 7 صبح تا 4 بعدازظهر در مهد بگذاريم، زيرا در صورتي كه كودك ساعاتي طولاني تحت مراقبت كسي غير از مادر خودش باشد، از لحاظ وابستگي به مادر دچار مشكل خواهد شد و نسبت به مراقبان مهدكودك علاقه پيدا كرده و جدا شدن از آنها هم برايش سخت خواهد بود. فرضيه‌اي كه روان‌شناسان آن را فرضيه‌تك مادري مي‌نامند، مويد اين مطلب است كه كودك بهتر است بيشترين ساعات روز را تحت مراقبت يك نفر به خصوص مادر باشد نه اينكه بيشترين زمان خود را در مهد كودك بگذراند.

بابای11.gif

/ 13 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بلفی

اون توهم حاملگی رو منم داشتم. انشالا به موقش نوبت شما هميشه خانوم.

لولی

سلام عزيزم واقعا ازت ممنونم که به حرفهای من گوش ميدی و مثل يک خواهر من و راهنمايی ميکنی باورت نميشه اون دفعه که برام کامنت گذاشتی تمام سعيم کردم که اجراش کنم ولی زياد موفق نبودم خيلی دلم ميخواد همه حرفهاتو اجرا کنم برام دعا کن تا قدرتش و داشته باشم تا زود عصبانی نشم برام دعا کن تا راهش و خدا بهم نشون بده اما در مورد مطلبت بگم اولا آفرين بهت که اينقدر سياست داری که به موقع سکوت ميکنی دوم اينکه آفرين که اينقدر فعال هستی اينجوری خودت احساس رضايت ميکنی در مورد نی ني هم الهی قربونت برم که اينقدر احساس شو داری بابا خودش می آد يک جايی اينو خوندم برات مينويسم زمانی که انتظارش را نداری به وقوع ميرسد البته نه اينکه منتظرش نباشی

غنچه

سلام صدف جونم من آرزو می کنم زودتر مامان بشی تا ديگه توهم برات پيش نياد . وای که چقده سرت شلوغه همسرت هم حق داره بنده خدا ناراحت بشه

زهرا،مامان ياسين

سلام صدف جون . مگه چند وقته که عروسي کردي که اينقدر نگران مامان شدنتي . غصه نخور عزيز دلم . يک روز مياي اينجا و آه و ناله مي کني از بچه داري و بي خوابي

زهرا

قربونت بشم عزيزم.........نگران نباش توکلت به خدا باشه سعی کن استرست رو هم کم کنی.......... من يه دختر خاله دارم که دو بار سقط کرد که يه بارش ۲ قلو باردار بود حالا بعد از ۲ سال ۲ تا بچه داره که فقط و فقط ۱ سال تفاوت سنی دارن که البته دومیش نخواسته بود باور کن همش میگه اگه می دونستم بچه اینقدر دردسر داره فعلا فعلا ها به فکرش نمی افتادم آره خانمی خدا اگه بخواد یکی که چه عرض کنم ممکنه دو تا دوتا بهت میده!!!!!

لولی

سلام صدف عزیزم بازم ازت ممنون پس کی داستانت و مینویسی حتما سرت شلوغه آره دیگه بازهم ماموریت

مامان تينا و سينا

سلام صدف جونم . ميبينم که خيلی سرت شلوغه من مطمئنم چند وقت ديگه از نی نی مينويسی . يه نی نيه ناز و تپل مپل .

نيکو

بابا صدفی گلی ما هم هر ماه با تو دچار حالت تهوع ميشيم! پس چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بوس.بوس

نگين

سلام خدا رو شکر به خير گذشت...به منم سر بزن