اولين روز مهد كودك

سلام.بله بالاخره دوران خونه نشيني و عشق و حال تموم شد و من از امروز كه روز اول آذر بود رفتم سركار.رادوين جون رو هم تصميم گرفتم ببرم همون مهدي كه نزديك محل كارمه.اين جوري ديگه نيازي نيست بهش شير خشك بدم.البته اون يكي مهد رو هم از دست ندادم و بهشون زنگ زدم كه فعلا مادر شوهرم بچه رو گفته نگه مي داره...اگه نتونست بعدا مي ياريم اونجا...(چه دروغي مي گم من..)

ديروز سعي كردم ديگه نزارم پسري بعدازظهر بخوابه تا شب زودتر بخوابه...ولي تا ساعت دو نصفه شب بود كه ديگه به زور لالايي خوابوندمش در حالي كه خودم از خستگي در حال بيهوش شدن بودم.ساعت چهار ونيم پنج دوباره بيدار شده بود و گريه مي كرد و منم اونقدر گيج خواب بودم كه همين جوري گرفته بودم بغلم وراهش مي بردم.تا بابايي اومد ازم گرفت و يكم كه بغلش كرد گفت بابا اين بچه گشنشه....منو مي گي تازه يادم افتاده كه اي بابا راست مي گه....ديگه بهش شير دادم گرفت خوابيد.ديگه اينم از عوارض خستگي ........تازه روز قبلش كه ني ني رو بردم تا توي مهد با مربيش آشنا بشه تا بعدا دلتنگي نكنه وقتي اومدم خونه هر چقدر گشتم كنترل تلويزيون رو پيدا نكردم .زنگ زدم به بابايي كه تو كنترل رو گم كردي بگو كجاست و توداشتي صبح تله تكست مي خوندي و اين حرفها...بعدشم چون خيلي خوش خوشانم بود(نمي دونم به خاطر چي)كلي الفاظ حكيمانه فرموم كه اي بابا تو ديگه پير شدي و حواس نداري و اعتراف كن و اين حرفها....تا بعدازظهر كه بابايي اومد و فكر مي كنين كنترل كجا بود؟؟؟؟؟؟توي كيف من!!!!!!!!به جاي موبايل انداخته بودم توي كيفم با خودم برده بودم بيرون...........از دست رفتم ديگه نه؟؟؟؟؟

ديروز رفتم وسيله هاي مهد پسري رو آماده كنم يهو زدم زير گريه..حالا اون وسط كلي هم بابايي بهم خنديد.امروز پسرم رو گذاشتم مهد و خودم رفتم سركار...همش مي خواستم زنگ بزنم بپرسم داره چيكار مي كنه ولي خودم رو كنترل كردم تا ساعت حدود نه بود كه رفتم بهش شير دادم و بعدش چون شب قبلش هم نخوابيده بود دادم بغل خانم مربيش تا بخوابونتش و خودم برگشتم سركار...يه بارم كه زنگ زدم ديدم هنوز خوابه...گفتم بيدار كه شد بهم تك زنگ بزنن كه برم بهش شير بدم...وقتي رفتم يواشكي از لاي در نگاره كردم ديدم مشغول بازي كردن  و خنديدنديگه من هم شيرش رو دادم و سپردم تا يه ساعت ديگه غذاشو بدن و برگشتم سر كار.....خداروشكر فعلا كه خوب مي مونه مهد....

پوره هويجو خيلي خيلي دوست داره.با كله حمله مي كنه به قاشقش ولي سيب زميني رو دوست نداره...الان هم دارم براش سوپ درست مي كنم تا اولين سوپ زندگيش رو هم بخوره....هنوز به شرايط جديد و سركار رفتن زياد عادت نكردم.فكر كنم يه مقدار وقت ببره...

پ.ن.1:شيوا جان از من آدرس مهد خواسته بودي.من ساري هستم به دردت مي خوره؟؟؟  

/ 16 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميتی و ماهيش

سلام صدف جون...کلی از بابت کنترل تلويزيون خنديدم...امان از دست تو.... خوشحاللم که پسريه نازت با شرايط جديد خودش رو وفق داد... گلم..عکس نميزاری؟؟؟

غزال

ميگم چرا مامانا تو ايران فکر ميکنن که اگه نينی هاشونو بزارن مهد بايد شير خشک بهش بدن..!؟ چرا شير دوش نميگيرين..؟! اينجوری ميتونی شيرتو بدی به مهد که بهش بدن..خودتم نخوای هی از سر کار بری سر بزنی

شيوا

سلام صدف جان - مرسی از جواب . من تهرانم مهد خوب نمی شناسم که بچه ۶ ماهه هم نگه داره به هر حال ممنون از جواب

azade

sadaf jooon matalebet mahshar bod.man ghasd daram nini dar besham .ba khondan matalebet hayajanam bishtar shod .ghorbanat

ندا

سلام صدف جون چرا عکس گل پسر نازتو نمی زاری تو وبلاگت . من چهارشنبه اومده بودم ساری و پنج شنبه هم که هوا حسابی مهمان نوازی کرد و يک ريز بارون باريد هرچند که با وجود هوای نامساعد ما باز هم کنار دريا رفتيم . تو خيابون که می رفتيم به گرامی همسر ميگفتم که هر خانوم جوونی ميبينم پيش خودم ميگم ممکنه اين خانومه صدف باشه. اومده بودم خونه دوستم ساری . اون دو تا پسر ناز داره که هر دوشون رو مهد ميزاره . از اونم پرسيدم که شما رادوين ندارين تو مهدتون که اين تيرم هم به سنگ خورد فکر کنم خيلی احساس ناخوشايندی باشه برای اولين بار مهد گذاشتن بچه . من که تصميم گرفتم مرخصی بگيرم . خوشبختانه فعلا روسا بصورت لفظی موافقتشون رو اعلام کرده اند . مراقب خودت و گل پسر باش و حالا که ميری سرکار بيشتر بنويس .

نیکو

آخی نازی. ايشالا مرض نشه و جفتتون خوب باشی. پس تو ساری هستييييييييييييييييييی!

فرناز

سلام خانومی. خوبی؟ اول از همه ۶ ماهگی پسرت رو تبریک میگم و بعد هم شروع این مرحله جدید مهدکودک رفتنشو. من خیلی وقت پیشها وبلاگت رو میخوندم، اون موقع تازه خودم وبلاگ نوشتن رو شروع کرده بودم. تا آخرهای اردیبهشت بود که رفتی و دیگه نیومدی بنویسی. فکر میکردم دیگه قصدش رو نداری. تا ۲-۳ ماه هی سر میزدم ولی نیومده بودی. تا اینکه امروز اتفاقی دوباره اومدم و دیدم ای بابا ، هستی که ! برات آرزوی موفقیت میکنم. راستی هرچی گشتم ، عکسی از رادوین کوچولو ندیدم؟؟؟

مامان ايليا

سلام ششمين ماهگرد نی نی تون مبااااااااااااارک مامانی اينقدر ناراحت نباش که گل پسری رو مهد گذاشتی بزار مرد بشه ببوسش

نندی

طاها هم پوره ی سیب زمینی دوست ندارشت و نداره ! در مورد مهد هم فکر می کنم کار خوبی کردی