بابا بزن پشتم دیگه!!!!!
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸ 

--از اونجایی که هر وقت یه چیزی می پره توی گلوم مامان خانمی می زنن پشتم منم دیروز که داشتم پرتقال می خوردم یه خورده پرید توی گلوم تند تند با دستم می زدم روی باسنم....

--دیشب بابا یی بعد ۴ روز که نبود و رفته بود مشهد اومد ..اون قدر از دیدنش ذوق کردم که تا اومد از در بدو بدو رفتم بیرون و با هر دو دستم تند تند بای بای می کردم و بوس می فرستادم...٢ تا لباس خوشگل هم برام آورد..

--دیشب من که بابایی خونم پایین اومده بود اصلا نمی زاشتم بابایی با مامانی حرف بزنه و فقط باید منو نگاه می کرد و با من حرف می زد وقتی که می دیدم داره با مامانی حرف می زنه انگشتمو می کردم تو لپش و صورتشو بر می گردوندم طرف خودم....مامانی هم فقط می گفت هییییییی روزگار...

--امروز صبح داشتم می اومدم مهد از توی ماشین یه شکلات برداشتم و دوباره خودمو پرت کردم سمت شکلاتا که شکلات می خوام بابایی هم گفت توی دستت داری پسرم...منم سریع اون یکی دستمو باز کردم که یعنی این دستم خالیه که


کلمات کلیدی: