من و عاشورا و نگرانی مامان برای حرف زدنم
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٥ 

سلام مامانا..باباها..خاله ها..عموها..دایی ها

من اومدم.

برای مراسم عاشورا وتاسوعا یک شب مامانی و بابایی منو با خودشون بردن بیرون..منم یه حالی به احوال مامانی دادم و از بغلش پایین نیومدم تازه بابایی هم که منو زیاد بغل نمی کنه می گه کمرم درد می کنه (البته مامانی هم همیشه با حرص بهش می گه به محض اینکه این بچه بزرگ بشه کمر درد تو هم خوب می شه) واسه همین مامانی داغوووووووون شد.... تازه هر چی از این علم ها که بالاشون یه چیز سفیدی شبیه پر داره می دیدم باید منو می بردن پیشش تا بهش دست بزنم...دو تا خانمه کناردست ما وایستاده بودن و داشتم دو تاکاسه کوچک دستشون بود که داشتن میخوردن ..منم کنجکاو اون قدر نگاشون کردم تا از رو رفتن و دلشون برام سوخت...دیگه یکیشون برگشته به مامانم که حواسش نبود می گه خانم این  دست نخورده است..این بچه این جوری نگاه می کنه من از گلوم پایین نمی ره...اینو بهش بدین...دیگه مامانم گفت نه بابا و این حرفا آخرش مجبور شد بابایی رو بفرسته بره از همین نذری هایی که دست این دو تا خانوم بود بگیره برا من بیاره..منم نامردی نکردم تا تهش رو خوردم...

دیگه اون شب مامانی بینوا خسته شد ولی تا دوروز بابایی از کمر درد ناله میکردسوال و این شد که مامانی کلا از خیر رفتن به این جور جاها با من گذشت.

روز عاشورا من و مامانی رفتیم خونه مامان بزرگی(مامان بابایی )و من اونجا کلی با عمه جونی بازی کردم و کلی خودمونی شدم.تازه یه پرتقال رو گرفته بودم همش پرت می کردم زیر کابینت و با همون روش پانتومیم خودم بهش حالی می کردم بره اونو برام از زیر کابینت در بیاره...اگرم اون حواسش به من نبود و داشت با مامانم صحبت می کرد دیگه اونقدر با انگشتم همه جاشو سوراخ میکردم که مجبور بود بره بیاره...همه کارامو هم به اون می گفتم....شبش هم کلی بهش می گفتم (یعنی با اشاره)که منو دنبال کنه من فرار کنم....

فرهنگ لغات کلمات منم هنوز پیشرفت زیادی نکرده فقط به انواع خوراکی جامد می گم :آآآآآآرند(حرف "ر" و "ن")واضح نیستن یه چیزی بین اینا)

به انواع خوراکی مایع :آآآآپ

مامانی برام از این کارتهای میوه و حیوانات و رنگها رو خریده...البته رنگهارو هنوز برام باز نکرده...هشت نه تا میوه رو جدا کرده می چینه جلوم بعد یکی یکی اسم می بره می گه مثلا "کیوی رو بده به من"منم کیوی رو می دم بهش...بعد می گه" کیوی رو چیکار کنیم؟؟"منم انگشتمو تا آخر فرو می کنم تو حلقم که یعنی می خوریم....

مامانم دیگه واقعا نمی دونه باید چیکار کنه که من حرف بزنم...توروخدا شما کمکش کنین.....

 


کلمات کلیدی: