رادوین از خاطرات خود می گوید
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤ 

یه سری تصمیمای جدید گرفتم.تصمیم گرفتم اینجارو فقط برای رادوین گلم نگه دارم و بنویسم....برای خودمم شاید یه وبلاگ دیگه باز کنم با یه اسم دیگه .

اولین پست از زبان رادوین جون

4 شنبه 4 دی ماه 87

سلام خاله جونها و ایضا عمو جونها

انقده خوشحالم که بالاخره مامانی منو به رسمیت شناخت تا منم بیام خودم براتون بنویسم..خیلی ذوق زده شدم....بهش بگین بازم از این کارا بکنه...اما خاطرات من توی این چندروز گذشته:

****هفته قبل برای عید غدیر رفته بودیم خونه مامان بزرگ(مامان مامانم) .خاله کوچیکه چند سال قبل واسه کاردستی عروسک درست کرده بود.یه چیزی بین خرگوش و هاپو شده بود ...دیگه اونجا منم با این بازی می کردم ...برگشتنی خاله اونو داد به من با خودم بیارمش...وقتی رسیدیم خونه ،مامانی اونو انداخت تو ماشین لباسشویی تا شسته بشه و تمیز باشه...اما از اونجایی که خاله خانم به جای چشمای اون عروسک از دگمه و به جای دهنش هم از این فوم های رنگی با چسب استفاده کرده بودیه چشم و دهنش کنده شد و گوشاش هم یکم شل شد...اما بشنوید که من چنان به این عروسک شل و پل علاقمندم که مامانی عنقریب دو تا شاخ روی سرش سبز می شه(آخه تا الان هر چی عروسکه هاپو و خرس و نی نی و...رو زیاد دوست نداشتم و فقط در حدی که چشماشونو بکشم یا گوشاشونو گاز بگیرم باهاشون بازی می کردم)من موقع خوابم هم اول می گردم دنبال این چلی (اسم مخفف عروسک چلاق)بغلش می کنم بعد می خوابم.دیروز هم بردمش دادم به مامانم که بهش شی شیر(همان شیر مادر) بده ..بعد دیدم مامانی بهش شیر نمی ده به زور اونو از تو یقه مامانی انداختم تو...به قول مامانم دیگه یقه لباساش با پایینشون هم اندازه شدن..چون من هر موقع شی شیر می خوام دو تا دستامو از اون تویقه میندازم داخل و یقه مامانی رو می کشم پایین....

**** بسیار به کامپیوتر علاقمند شدم.این علاقه من از یکسالگی شروع شد.چون تا قبل از اون مامانی اصلا سعی می کرد منو جلوی کامپیوتر نبره تا  اشعه اش به من نخوره زیاد ..ولی بعدش وقتی روشن می کرد که ورزش کنه منم با ها ش ورزش می کردم(این نظر خودمه ولی مامانی می گه زیر دستو پاش می لولم )بعد که حوصلم سر می رفت سریع می رفتم و یه دکمه رو که بزرگتر بود می زدم(به قول مامانی پاور)و کامپیوتر می گفت دی دی دی دی و خاموش می شد و مامانی هم حرص می خورد...واسه همینم دیگه مامانی موقع ورزش هر وری من می رم اونم می چرخه همون وری کاراشو انجام می ده بیچاره مامانی !!!!تصور کنید داره می پره همزمان مجبوره بچرخه تا ببینه من دارم چیکار میکنم...اوایل دستم به کیبورد نمی رسید ولی الان هر چقدر مامانی دورش می کنه بازم دستم می رسه...تازه یه بار که مامانی رفت تلفن جواب بده من سریع دو تا سی دی برداشتم گذاشت توی سی دی درایو اما تا مامانی اومد دید در اون باز نمی شه کلی فشارش داد و اون دو تا سی دی رو در آورد و نزاشت من فیلم ببینم..این مامانی اصلا به خواسته های من اهمیت نمی ده...به خاطر  همینم مامانی رفت دستگاه دی وی دی خرید و برای من هم چند تا سی دی آهنگ بچگانه..ولی من هنوزم همون کامپیوتر رو به رسمیت می شناسم و هر وقت بریم تو اتاقی که کمپیوتر هست می رم و روی موس می زنم و دکمه کیس رو می زنم که به مامانی با زبون خودم  بگم اونو روشن کنه ..بعد که مامانی می گه"پسرم روشن کنم چیکار کنی؟"منم تند تند پامو می کوبم زمین که یعنی روشن کن تا نانای کنم!!!!!!!!

****از شش هفت ماهگی ،دکتر من به مامانم توصیه کرد که کاری کن که بچه به سه تا ماده غذایی علاقمند بشه و بخوره"سیر،پیاز،ماست"خلاصه مامانی هم همیشه توی سوپ من یه عالمه پیاز می ریخت .امامن وقتی دیدم بابایی با چه علاقه ای پیاز خام می خوره (ایضا گاهی اوقات مامانی)گفتم مگه من چیم کمتره؟؟؟منم پیاز خام خوردم.و حالا به قول مامانی یه پیاز خور حرفه ای هستم و به قول بابایی تا هفده هجده سالگی کمرم توپ توپ می شه ...و باز به قول مامانی وای به حال زنم...

حالا اینارو گفتم که بگم پریروز مامانی از تو یخچال غذای منو درآورد که گرم کنه منم سریع یه دونه بیسکویت ساقه طلایی برداشتم(مامانی هم چون می دونه من فقط دست می گیرم ونم یخورم زیاد بهم گیر نمی ده)خلاصه پیاز پوست کنده برای نهار هم روی میز بود منم یه تیکه گرفتم و حالا تصور کنید یه گاز به پیاز می زدم یه گاز به بیسکویت!!!!!!!!!به قول مامانی رژیم غذایی من منحصر به فرده..بعدش بیسکویت رو انداختم کنارو اومدم کنار ظرف ماست و پیاز رو می زدم بهش و می خوردم!!!!!!!!به نظرتون مگه این کارا عجیبه که مامانی و بابایی از خنده غش کرده بودن؟؟؟؟؟

*****بیشتر اعضای بدنم رو می شناسم:

مامانی می گه:

-چشمات کو؟؟؟

چشمام رو تند تند باز و بسته می کنم بعدش با شستم می کنم تو چشم

همینطور مماخ،پیشونی،لب،چونه(بعضی وقتا اشتباهی شونه  سررو نشون می دم)دندون،زبون، گوشها،دستها،انگشتا،ناخنها،پاها،شکم،ناف،جی جیش و موهام رو بلدم و ازم می پرسن همه رو نشون می دم.

****کارایی که می کنم:

اخم می کنم و مثلا می ترسونم....از خنده غش می کنم (یعنی می شینم و دستامو از بالا میارم میزنم زمین و می خندم)....بوس می فرستم بسیار زیاد....بوس می کنم به طرز بسیار چسبنده و آبدار (البته افراد کمی رو می بوسم .اولها فقط مامانی رو می بوسیدم و حتی بابایی رو هم نمی بوسیدم و بابایی کلی حسودیش می شد..هر چند با توجه به نوع بوسه های من که عملا صورت طرف مقابل رو لیس می زنم مامانی ترجیح می ده من کسی رو نبوسم).....مثلا قهر می کنم و ساعدم رو می زارم جلوی چشمام و از اون زیر یواشکی نگاه میکنم...قایم باشک بازی می کنم ولی همیشه من باید چشم بزارم و بقیه قایم شن(این بازی رو از یکسالگی می کنم)....سیم جارو برقی رو جمع می کنم...با دستمال کاغذی زمین رو تمیز می کنم...هر وقت مامانی می ره دستشویی پشت در وامی ایستم تا منم دستامو بشورم و بعدش با یه عروسک پیشی کوچولو که توی دستشویی هیت بای بای کنم و براش بوس بفرست و برق دستشویی رو خاموش کنم.... دستمال می گیرم و توش فین می کنم....می رم بالای مبل و دستامو باز می کنم و خودمو پرت می کنم تو بغل مامانی یا بابایی بعدش کلی می خندیم....هر جای مامانی اوف بشه می رم می بوسمش تا خوب بشه ولی هر جای بابایی اوف بشه می خندم...هر جای من اوف بشه باید همه افراد حاضر توی اتاق بوس کنن تا خوب بشم ،یه بار پام اوف شده بود می رفتم جلوی همه (همون مامانی و بابایی بودن فقط)دستمو می زاشتم رو شونه شون و پامو می آوردم بالا تا بوس کنن....اگه موقع بازی به جایی بخورم یا بخورم زمین می رم به مامانی و بابایی توضیح می دم و یه بار که فکر کردم مامانی متوجه نشده رفتم دوباره جلوی میز وایستم و سرم رو بعدشم میز رو نشون دادم بعد سرم رو کوبیدم بهش که یعنی به مامانی بگم سرم خورد به اینجا.....می رم جلوی حموم وامی ایستم و سرمو می شورم یعنی که من رو ببرین حموم....عاشق کامیونم.وقتی توی خیابون هستیم یا توی ماشین نشستیم به محض دیدن یه کامیون هیجانزده می شم و تند تند بهش اشاره می کنم و یه حرفای نامفهومی می گم.تازه اگه ببینم حواس مامانی و بابایی به من نیست اونو رو صدا می کنم و تا موقعی که اونا نگن واااااااااای چه کامیون بزرگی ..آره پسرم کامیون و من یه لبخند ملیح تحویلشون ندم خیالم راحت نمی شه.....شب به خیر هم می گم به این تر تیب که اول یه بوس می فرست بعدش با هرکدوم از دستا و بعد با هردودست همزمان بای بای می کنم و آخرش یه بوس دیگه می فرستم....جدیدا هم بسیار به لباس پوشیدن علاقمندم و سعی می کنم اونارو بپوشم و چند بار مامانی دیده که من چند تا بلوزم رو برداشتم و آستیناش رو روی همدیگه پوشیدم...دیروز شال و کلاهم رو پوشیدم اومدم به مامانی اشاره می کنم به من شیر بده (با همون روش دست تو یقه)که بخوابم....

برای اینکه یه وقت نگین چه نی نی پرحرفی فعلا همینجا تا پست بعدی خداحافظی می کنم.بوس بوس بوس

 


کلمات کلیدی: