من و پسرم
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱ 

1شنبه 1 دی1387

خیلی وقت بود که به خاطر یه سری مشکلات و بعد از اونم به خاطر اینکه وقتی وبلاگ خیلیای دیگه رو می خوندم که چقدر قشنگ حتی مسائل روزمره زندگیشون رو می نویسن احساس می کردم خیلی عامیانه می نویسم.البته از اونجایی که هیچ وقت نویسنده خوبی نمی شم کم کم خودم رو قانع کردم که حداقل مزیت اینجا می تونه ثبت خاطرات پسرم باشه.......برای همینم دوباره اومدم که خاطرات نی نی گلم رو بنویسم

اولش بگم که توی این پست شاید خیلی از این شاخه به اون شاخه پریدم و یکمی هم طولانیه که دلیلش اینه که می خوام کلیه کارای گل پسرمو به عنوان یادگاری برای خودم نوشته باشم. بنابراین اگه حوصله تون نمی گیره برید به پی نوشتها...

پسر کوچولوی ناز من الان 1 سال و 6 ماه و 18 روزه است.هفته قبل یکشنبه واکسن یک سالو نیمگی رو براش زدیم.چه واکسن بدی هم بود.اما تو این مدت کلی کلی کارای جدید یاد گرفته.....

اولیش و مهمتر از همش راه رفتنشه که پسر گلم روز ...(از تقویم خونه باید تاریخ دقیقو در بیارم )اولین قدمش رو برداشت و بعد از اون هم یه مدتی طول کشید تا کاملا بتونه راه بره....دندونای کرسیش هم  اواسط آبان ماه در اومد.....موهاش رو توی یکسالگی بردیم آرایشگاه مردونه و براش کوتاه کردیم..کلی قیافش عوض شد برام..(البته الان دوباره بلند شده و شبیه نی نی ها شده) توی آرایشگاه هم پدری ازمون دراومد که نگو...موهاشو یادگاری نگه داشتم...اوایل که راه می رفت فقط توی خونه راه می رفت و توی خیابون به هیچ عنوان قدم از قدم بر نمی داشت ولی الان یکی دو ماهی می شه که دیگه بیرون و توی خیابون هم راه می ره...نزدیک خونه مون یه سوپری هست که خریدامونو ازاونجا می کنیم..این پسرک هم عاشق اونجاست و هر دفعه از هر جهتی که به سمت خونه می ریم یه چهارراه مونده به سوپری هیجانزده می شه و چنان سروصدایی را می ندازه که دل آدم غش می ره براش...بعدشم می ره داخل مغازه و دوتا خوراکی برمیداره(چون باید هردوتا دستش پرباشه) و میاد بیرون...دیگه بیشتر غذاهای خودمونو بهش می دم و کمتر غذای اختصاصی خودشو ..البته فرنی و سرلاک و تخم مرغ همچنان جزو غذاهای مورد علاقش هست...از میوه ها عاشق اناره...هر وقت می خوام یه کاری کنم که توی دست و پام نباشه(مثلا شام درست کنم)یه روزنامه پهن می کنم زیرش و یه انار می دم دستش اونم شروع میکنه با اون دستای کوچولوش یکی یکی دونه هارو در آوردن وخوردن..پوست کندن یه سری از میوه هارو یاد گرفته مثل موز و نارنگی و این میوه هارو اگه پوست کنده بهش بدم نمی گیره و حتما یاید بدم خودش پوست بگیره ..خیلی وقتا هم پوست می گیره و یه کوچلو می خوره و می ندازه و می ره سراغ بعدی تا اون رو پوست بگیره..اون وقت من وبابایی مجبوریم جورشو بکشیم و میوه های پوست کندشو بخوریم...کلا زیاد بهش گیر نمی دم و اگه بخواد بیاد چیزی رو برداره و بازی کنه اگه خطرناک نباشه کاری باهاش ندارم...عاشق قاشق چوبی و در قابلمه واین جور چیزاست...همه رو میاره وسط پذیرایی می ریزه و بازی می کنه...از این بلوکهای رنگی داره ،اونارو هم خیلی دوست داره ..هر روز باهاشون یک بار هم که شده بازی می کنه...تا 8 تارو شمردم دیشب به هم چسبوند و درختشم گذاشت روش...بازیش که تموم شده بهش می گم مامانی جمعشون کن ،اونم یکی یکی همه رو جمع می کنه می رزه توی جاش آخر سر که پرشد همه رو برمی گردنه خالی می کنه رو زمین و می ره دنبال کارش...شیطوه شده اساسی ..عاشق اینه که دنبالش کنم اونم فرار کنه و جیغ بکشه...همین جور الکی مثلا تا بهش می گم مامانی بریم بوبوش(همان شستن نی نی در هنگام تعویض پوشک)د بدو در رو با جیغ و خنده سمت بابایی یا هر کس دیگه ای که اون حوالیه (در صورت عدم وجود هیچ شخص جاندار فرار به سمت مبل و تلویزیون و کلا هرچیزی )در موقع لباس هم دوباره همین بساط رو داریم.بعضی موقع ها هم کرم از خودمه و بازی رو شروع می کنم و اونم فرار می کنه دیگه خیلی کم میاره و گیر می کنه جایی شروع می کنه به دویدن طرف شخص مهاجم یا وای می ایسته با اخم تو چشات نگاه می کنه و داد می زنه اوووووووووکه من عاشق عاشق این حرکتشم....

تنها نکته ای که پیشرفت خوبی توش نداشته حرف زدنشه ..که البته اونم گذاشتم به حساب دیر زبونیش..چون با دکترشم صحبت کردم گفت مشکل خاصی نداره و هنوز وقت داره..تنها کلمه ای که خیلی زیاد و تقریبا برای همه چیز استفاده می کنه کلمه """اپ"""هستش با توجه به مکان و زمان معنیش فرق داره...مثلا اگه اون دوروبرها هرشکلی از آب مثل فواره توی میدون،لیوان آب یا شیر آب یا شیشه خوش باشه معنی آب رو میده..حتی چایی و شیر نیز و با کمال تعجب حتی گوجه فرنگی و کلا هر چیزی که بتوان خورد یا حتی نخورد آپ می باشد....

معنی دیگه این کلمه زمانیه که هرنوع هاپو اعم از سگ عروسکی یا زنده (چه بصورت عکس چه در تلویزیون چه در مغازه اسباب بازی فروشی خیابان) دیده شود که البته در این مورد  هم کلیه حیوانات از جمله پرندگان و گربه هم شامل حال می شوند.

فقط سوسک یه اسم  منحصر به فرد برای پسرک داره "اوس"البته اینم هر آشغالی که روی زمین باشه اعم از پوست پرتقال یا نارنگی یا هر چیزی که از دور شبیه یه سوسک کوچولو دیده بشه شاملش می شه..و از اونجایی که یه بار من توی حموم یه دونه از این سوسکارو(از این کوچیکاش) با دمپایی کشتم آقا یاد گرفته و تا یه آشغال مشابه می بینه سریع می ره دمپایی آشپزخونه رو میاره و می زنه روش بعدش به من اشاره می کنه برم با دستمال کاغذی برش دارم.

از کلمه های دیگه هم فعلا فقط "مامانی "و" بابا " رو می گه اونم فقط موقعی که مجبور بشه...کلا بقیه کاراش رو با پانتومیم و اشاره به ما می فهمونه..البته یه مقادیر زیادی هم سخنرانی می کنه و آواز می خونه البته کاملا به زبون خودش...آخرش هم هر هر می خنده...وقتی چیزی ازش بپرسم مثلا بگم "مامانی ماست هم می خوری؟" سرشو تند تند دوبار تکون می ده و می خنده ومنم کلی کیف می کنم و دوباره می پرسم ولی اونم انگار بفهمه  بقیه اش سرکاریه دیگه به بقیه جواب نمی ده...فندک گاز رو خیلی دوست داره و خونه هرکی بریم اول یه سر می ره توی آشپزخونه و فندک گازشون رو می زنه تا صدا بده بعدشم می ره به بقیه کاراش مشغول می شه...وقتی پوشکشو خیس یا کثیف بکنه می ره پوشکشو میاره و کرم و زیر پاییش رو هم می ندازه وسط اتاق بعدش میاد منو از پشت هل می ده که یعنی منو ببر بشور ..حالا تا من بهش می گم بریم بشورمت مثل همونی که بالا گفتم شروع می کنه فرار کردن و خلاصه بازیش می گیره....

الانه دیگه بیشتر غذاهارو دوست داره خودش بخوره منم همیشه یه قاشق می دم دستش خودش می خوره منم وسطاش به یه قاشق دیگه بهش غذا مید م...از چنگال بهتر بلده استفاده کنه تا قاشق..ماکارونی و سیب زمینی سرخ کرده رو خیلی دوست داره...جدیدا یاد گرفته چیزایی مثل پسته و بادوم رو هم می خوره و یه کار دیگش هم که به من و باباش نرفته اینه که آشغالهای میوه هایی که پوست می کنه یا آشغالهایی رو که بدیم دستش می بره می ندازه سطل آشغال..

فین کردن و نفسعمیق کشیدن رو بلده...بهش می گیم نفس عمیق بکش چند تا پشت سر هم می کشه..البته این کارو باباش بهش یاد داده....

با آهنگای شاد شروع می کنه یه مدل بامزه ای رقصیدن البته بیشتر شبیه شلنگ تخته انداختنه...وسطاش شروع می شه به بپر بپرو این چیزا ...بعضی موقع ها منم باهاش همراهی می کنم اونم که انگار رفته سیرک از خنده غش میکنه منم که عاشق خنده هاشم شروع می کنم شلنگ تخته انداختن اونم غش غش می خنده و حرکات منم تقلید می کنه بعد دوتایی غش غش می خندیم.

این برای دست گرمی بعد از مدتها که ننوشته بودم.

 

پ ن .اما از خودم که حالم خوبه و وزنم کاملا برگشته به د وران قبل از بارداری و کلیه لباسها اندازم شدن...عروسی خواهر خانمی هم 17 آبان بود که به سلامتی برگزار شد و رفت دنبال زندگیش...البته چند وقتی بود که از نظر روحی حالم خوب نبود و توی یه بحران فکری دست و پا می زدم که حتما دلم می خواد اینجا بنویسم تا نظر شمارو هم بدونم.البته از اونجایی که هیچ وقت قلم خوبی نداشتم امیدوارم بتونم کاملا منظورمو بگم...قلب

 


کلمات کلیدی: