عیدانه
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٥ 
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی.....
نوروزتون مبارک...صد سال به این سالها...ایشالا هر سال براتون از پارسال بهتر باشه...
این پایینی ها رو هم نوشتم تا برام یادگاری بمونه ..حوصله تون نگرفت نخونید....
 
 
عید امسال هم رسید.باورم نمی شه این قئر زود گذشته باشه...البته برای ما که تعطیلات یه جورایی تموم شده چون الان سر کار هستم و پسری قربونش برم مهد هستش...روز قبل از سال تحویل علی رغم اینکه روز قبلش خانمه اومده بود برای تمیز کردن خونه هنوز کلی کار داشتم..با کمک بابایی به کارار رسیدیم و بعدش رفتیم بیرون تا بقیه خریدامون رو به اضافه لوازم هفت سین رو بخریم.دو تا لباس خیلی خوشگل باری پسرم خریدیم.خیلی ناز و خوردنی می شه وقتی اونا رو می پوشه..واقعا عاشقشم...آخر شب از بیرون برگشتیم . تا به خرده کارایی که مونده بود برسیم و سفره هفت سین آماده بشه ساعت شد 4 صبح...دیگه ساعت رو برای یک ربع به 9 کوک کردیم و خوابیدیم...لحظه سال تحویل خیلی قشنگ بود ..گل پسر بغل بابایی بود و من هم قرآن دستم بود و توی دلم داشتم دعا می کردم...بعد هم سه تایی همدیگه رو بوسیدیم و آماده شدیم و رفتیم خونه پدر و مادر بابایی تا قند عسلم اولین عید دیدنیشو انجام بده ..بعد از نهار هم راه افتادیم سمت خونه مامانم اینا و تا دیشب اونجا بودیم و دیشب برگشتیم.
نمی دونم چرا ولی پسرکم شبها مخصوصا از هشت نه شب به بعد سه برابر شیطون می شه...هر چند بعضی وقتا خیلی خسته می شم ولی از دیدن شیطونیش خیلی کیف می کنم و لذت می برم.یادم میاد همیشه دلم بچه شیطون می خواست..عاشقش می شم وقتی چشاش از شیطونی برق می زنه...جدیدا اعتراض کردن رو خیلی خوب یاد گرفته...وقتی غذا دارم بهش می دم اگه سیر نشده باشه و من بلند شم یا ظرفشو بزارم کنار شروع می کنه پشت سر هم با صدای بلند می گه "اوووو...اووووو"کلا داد و بیداد کردن رو داره یاد میگیره...اگه کاری بکنه که نباید بکنه مثلا بره سمت پریز برق و من بگم نرو نرو دست نزن...انگار از لحنم بفهمه سریع می شینه خودشو وس می کنه و تند تند دس دسی میکنه...آخه مگه می شه این بچه رو نخورد...
دعا میکنم توی این سال جدید هر چی اتفاق خوبه براتون بیافته..سلامتی سلامتی و سلامتی چیزیه که از خدا برای همه می خوام و از جمله برای خواهرم

کلمات کلیدی: