هشت ماه و سه هفتگی
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥ 
 یکشنبه پنجم اسفند ماهاین دفعه خیلی طول کشید که بنویسم.کلی اتفاقات تو این چند وقته افتاد.خواهرم مریض شده و مارو خیلی به خودش مشغول کرده واسه همینم زیاد دل و دماغ نوشتن نداشتم.اگه یه موقعی شد می نویسم که چش شده...از پسر خوشگلم بگم که این روزا هر روز داره جیگرتر می شه و کارای تازه یاد می گیره...دیگه وقتی می زارم توی روروئک باید خیلی مواظبش باشم چون با سرعت می ره سمت هر چیزی که بخواد بگیره و گاهی وقتا هم یه مقدار خطرناک می شه...چهار دست و پا رفتن رو هم دو هفته ای می شه که یاد گرفته ولی یه وقتایی خیلی عجله داشته باشه برسه به یه چیزی قاطی می کنه و با هر حرکتی که بلده سعی می کنه خودش رو زودتر بهش برسونه دیگه اون جور موقع ها خیلی خنده دار می شه..به شدت عاشق بابایی هستش ..به محض اینکه صدای کلید توی قفل در میاد چشماش رو تا آخر باز می کنه و بر می گرده سمت در تادرباز شه و ببینه کیه ..بعد تا بابایی رو می بینه دیگه دهنش رو تا آخر باز می کنه و می خنده و تند تند سرسری می کنه و دس دسی  و خلاصه هرکاری که بلده می کنه و چهار دست و پا می ره سمت باباش تا اون بغلش کنه ..برای اینکه کسی رو صدا کنه پشت سرهم می گه "اه..اه ...اه "با کسر الف.....و دیگه تا بابایی بغلش نکنه آروم نمی شه...وقتی بابایی خونه نیست خیل خودشو به من می چسبونه و اگه بخوام برم آشپزخونه یا جایی دیگه باید کلی حواسش رو پرت کنم وگرنه جیغش می ره هوا...بوس بوسی هم میکنه البته کاملا به شیوه خودش که بیشتر می شه بهش گفت تف مالی ..همچین دهنش رو تا آخر باز می کنه و میاره می چسبونه به صورتم که از دیدن قیافش خندم می گیره ...ولی اینجور موقعها یه حسی بهم دست می ده..یه کیفی میکنم که نگو..یه وقت دیگه هم خیلی کیف می کنم اونم موقعیه که خودشو می ندازه توی بغلم و و دستاشو می گیره دور گردنم و سرشو می زاره روی شونم...یه لذتی می ده ..یه مزه ای می ده که نگو...صبح جمعه  هفته قبل ساعت هشت اینا بود که از خواب بیدار شد و همونجور چشماش بسته بود شروع کرد به یزره نق نق کردن ..منم گرفتم گذاشتمش بیین خودم و بابایی ...گفتم سلام پسرم صبح بخیر..اونم چشماش رو باز کرد و یه نگاه به من انداخت و بعد اونورش رو نگاه کرد دید بابایی هست یه ذوقی کرد که نگو دیگه قیافش این قدر خوشحال شده بود که کلی کیف کردم..بعدم خودش می غلتوند می اومد سرشو می زاشت رو بازوی من و یکی دو دقیقه بعد دوباره خودشو می غلتوند می رفت روی بازوی بابایی ...اون که دیگه از ذوقش نمی دونست چیکار کنه...وروجک از همین الان بلده چه جوری خودشو واسه ما لوس کنه...یه دوسه روزی می شه که وقتی بطری آب یا شیشه آبشو می بینه می گه آب...بابا رو هم می گه...به من هم می گه "ما" البته وقتی خیلی خوشحاله بابا با با می کنه ولی وقتی یه چیزی بخواد یا ناراحت بشه می گه "ما"وقتی می برم بشورمش خیلی خنده داره ...با این دوش حموم خیلی دوسته و تا می ره توی حموم شروع می کنه به زبون خودش یه چیزایی گفتن و خندیدن و بعد هم می زنه زیر آواز...موهای جلوش خیلی بلند شده بود و می اومد توی چشاش ..منم دوسه شب پیش قبل از اینکه ببرمش حموم گفتم این جلوشو یزره کوتاه کنم..دیگه یزره بیشتر از یزره کوتاه کردم و قیافش خنده دار شده ..حالا از بدشانسی قراره سه شنبه توی مهدشون عکس بگیرند ازشون روی این بشقابها چاپ کنند ..اسمش نمی دونم چیه...منم برای اینکه خرابکاریم معلوم نشه قراره اون روز با کرم مو موهای پسرک رو بدم بالا ..از این مدل های فشنی..آخ قربونش برم..امسال عید خیلی ذوق دارم ..به خاطر پسری..براش ماهی بگیرم ..سبزه سبز کنم ..لباس نو بگیرم ..خیلی کیف می ده..یه روزی توی مهدشون تولد بود از اون روز به بعد هم گل پسر دس دسی کردن رو کاملا یاد گرفته ..یه یه هفته ای می شه که دستش رو به هر چیزی می گیره تا پاشه..از ما که دیگه نگو همینجور از دست و پا گوش و دماغ و خلاصه هر جا که تو دستش بیاد می گیره و پا می شه ..از مبلها هم اگه کمکش کنم دستشو می گیره و بلند می شه و یزره هم جابه جا می شه... اینم از کارای جدید شیرین عسل من...عکس هم چشم سعی می کنم دفعه بعدی با عکس بیام...الان هم سر کارم و کلی کار دارم ...برم یزره به کارام برسم...بووووووووووووووووووووس
کلمات کلیدی: