شش و نيم (بعلاوه ۴ روز) ماهگی
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢ 

اين روزها خيلي سريع مي گذره ..باورم نمي شه كه دوهفته ديگه جوجه كوچولوي من هفت ماهه مي شه...مي خوام لحظه لحظه اين روزا روثبت كنم تا يادم نره ...

*توي شش ماهگي اولين دندونشو در آورد.اين يه هفته گذشته خيلي بي قراري مي كرد.شبها اصلا نمي خوابيد و با جيغ از خواب بيدار مي شد تا اينكه ديروز ديدم دومين دندونشم بغل همون يكي نيش زده ...خيلي خوشحال شدم.

*موش موشك من اولين سرماي زندگيش رو هم خورد.اونم ازخودم گرفت.حدود ده روز پيش ...وقتي براي چكاپ شش ماهگي برده بودمش دكتر سرما هم داشت.خداروشكر عفونت نداشت .دوتا شربت داد كه بهش بديم.الانم خداروشكر خوب شده..حالا اين سرما خوردگيش مصادف با دومين دندون در آوردنش هم شده بود.ديگه خيلي به بچم سخت گذشت..شربتاشو اول سخت مي خورد قيافش رو يه جوري مي كرد كه يعني خيلي بد مزه است ولي بعد از يكي دوبار ياد گرفته بود تا شربتا و سرنگ رو مي ديد لباشو محكم مي چسبوند بهم و دهنشو سفت مي بست.ديگه خلاصه اونقدر با باباش دلقك بازي در مي آوردم تا اين شربتها رو بخوره...جوري شده بود كه از اينكه مي ديد قطره مولتي يا آهنش رو مي ديم كلي خوشحال مي شد كه يعني همينا رو بهم بدين....

توي سوپش پياز مي ريزم با يه خورده سير .حالا بيشتر دوست داره و بهتر مي خوره ..در ضمن يكي ديگه از غذاهاي مورد علاقش كدو حلوائيه ..ماست رو هم خيلي دوست داره..زرده تخم مرغ رو هم با ماست قاطي مي كنم بهش مي دم.از ميوه ها هم موز و سيب و گلابي بهش مي دم.البته فعلا گلابي زياد بهش نمي دم چون به خاطر دندون در آوردن شكمش شله و اون بدترش مي كنه...دقت كردم ديدم هر غذارو بيشتر از دوبار پشت سر هم كه بهش بدم ديگه دوست نداره و خوب نمي خوره واسه همين سعي مي كنم هر روز غذاهاش متنوع باشه...ديگه واسه خودمونم حوصله غذادرست كردن نداشته باشم ولي واسه اين موش موشك بايد درست كنم.

يه هفته اي مي شه كه با روروئك اينور اونور مي ره البته بيشتر به سمت عقب مي ره و بعضي وقتا هم به چپ و راست ولي هنوز به جلو نمي ره...با روشهاي مختلف خودشو مي كشونه اينور اونور اتاق و به همه جا سركشي مي كنه با  غلت زدن و دور خودش چرخيدن و مقداري هم سينه خيز رفتن...غلت زدنش ديگه خيلي حرفه اي شده و خيلي سريع جابه جا مي شه..انواع و اقسام صداهاي مختلف رو هم از خودش درمياره..اون ميگه منم تكرار مي كنم بعد خوشش مياد يه چيز ديگه مي گه باز منم مي گم.اگه يكي پشت در خونمون وايسه و گوش كنه احتمالا از شنيدن اين اصوات دو تا شاخ روي سرش سبز مي شه...دس دسي هم به شيوه جديد انجام مي ده يعني يه دستش رو با يه دست من مي گيره و با هاش دس دسي مي كنه ...بوس رو هم داره ياد مي گيره البته از راه دور لباشو مي زنه بهم و صداي بوس رو در مياره...يه موقعي كه خيلي خوردني مي شه صبحها هستش كه توي بغل بابايي مي ره توي ماشين منتظر ماماني مي مونه تا با ساكش بياد برن مهد..اون موقع همچين اين فرمون رو مي چسبه و تند تند هم مي زنه روش كه يعني برو .وقتي مي بينه ماشين تكون نمي خوره شروع مي كنه غر غر كردن..وقتي هم كه ماشين را ه مي افته يه ذوقي مي كنه كه نگو... 

آخر اين هفته هم دارم مي رم خونه مامانم تا اونجا آش دندونيشم بپزيم و يه جشن كوچولو هم بگيريم.

خوشحالم كه داره بزرگ مي شه ولي از يه طرفم دلم مي گيره..دلم تنگ مي شه براي اين همه با مزگيش...دعا مي كنم خدا همه ني ني كوچولوها رو سالم نگه داره

 


کلمات کلیدی: