اين روزها
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٦ 

جمعه 16 آبان ماه

الان ساعت يك بعدازظهره .تازه پسرك رو خوابوندم و اومدم تا اتفاقات اين چند وقته رو بنويسم.اين روزها صبحها بيدار مي شم و بعد از اينكه خودم حاضر شدم وسايل پسرك رو هم آماده مي كنم بعدش يواش يواش بيدارش مي كنم و بهش شير مي دم لباساش رو مي پوشونم و با هم مي ريم .من مي رم سركار و جيگر مامان مي ره مهد...به خانم مربيش تحويلش مي دم و طبق معمول يه سري توصيه راجع به غذاش و لباسش مي كنم و بدو بدو مي رم سر كار تا ساعت نه و نهونيم كه برم به پسرم سر بزنم.اگه اين وسطا نا آرومي كرد يا گشنش بود هم خانم مربيش يه تك زنگ بهم مي زنه و من بدو مي رم اونجا...بعدش معمولا مي خوابه تا حدود يازده دوازده....دوباره مي رم بهش شير مي دم و نيم يا يك ساعت بعدش هم خانم مربيش نهارشو ميده تا ساعت دو كه برم برش دارم با هم بريم خونه...هفته اولي كه گذاشتم اونجا خيلي برنامش خوب بود ولي هفته دومي يزره برنامه خواب و بيداريش بهم ريخته بود..حالا نمي دونم به خاطر مهمونايي كه خونه مون اومدن و ما تا دير وقت بيدار مي مونديم و پسر ناز مامان هم دير مي خوابيد بود يا چيز ديگه....

خدارو واقعا شكر مي كنم كه اين مهد رو پيداكردم.همين كه در طول روز مي رم بهش سر مي زنم بهم خيلي آرامش مي ده...اعتراف مي كنم كه دو سه ساعت كه مي گذره و نمي بينمش دلم خيلي براش تنگ مي شه و دست و دلم به كار نمي ره واسه همينم حتما بايد ببينمش تا يه شارژ روحي بشم و به كارم ادامه بدم.حتي بعدازظهرا وقتي زياد مي خوابه دلم براي بازي كردن باهاش تنگ مي شه.....ولي بازم اين هيچ ربطي به شبها كه هنوزم خيلي شانس بيارم ساعت يازده يازده و نيم به زور مي تونم بخوابونمش نداره...اون موقعها يي كه تا ساعت يك و نيم دو نصفه شب بيداره و من از ته دل آرزو مي كنم بخوابه وااااااااااااااااي.....

اين چند شبه يه مقدار بد مي خوابه..يعني يزره مي خوابه باز بيدار مي شه و گريه مي كنه بغلش كنم سريع آروم مي شه و توي بغلم مي خوابه ولي باز بزارم سرجاش دوباره روز از نو روزي از نو....

واقعا هر روز بيشتر از قبل دارم عاشقش مي شم.احساسي كه الان نسبت بهش دارم اصلا با اون احساس روزهاي اول و حتي يكي دوماه اول قابل مقايسه نيست.

اگه روزي صدهزار بارم خداروشكر كنم بازم كمه خيلي كم......سوپ رو دوست نداره حالا امروز يزره متفاوت تر براش درست كردم و يه مقدار هم آب نارنج مي خوام بهش بزنم وقتي بيدار شد ببينم مي خوره يانه...امروز قراره يه مقدار آب سيب هم بخوره.....راستي يه خبر :موش موشي من در تاريخ سه شنبه ششم آذر ماه دندون در آورد .قضيه از اونجا شروع شد كه پسري چند شبي نا آرومي مي كرد و با حرص همه چي رو گاز مي زد.من هم كه حدس زدم نزديك دندون در آوردنش باشه هر شب لثه هاشو با دقت چك مي كردم تا اينكه سه شنبه ديدم كه واي يه نقطه خيلي خيلي كوچولوي سفيد از توي لثه اش پيداست .اون قدر كوچيك كه فكر كردم دچار توهم شدم.تا يكي دوروز به كسي نگفتم تا موقعي كه يزره واضحتر شد و اون وقت بيا خوشحالي به همه اعلام كردم.

سه شنبه اين هفته يعني سيزدهم آذر بردمش براي چكاپ شش ماهگي و كنترل قد و وزن +واكسنش ....آخيش ديگه تا يك سالگي واكسن نداره...همه چي خوب بود...البته وزنش يزره بالاتر بود كه خانمه مي گفت چون الان بيشتر غذاش شير مادره اشكالي نداره...دكترش هم همين رو مي گفت...واكسن اين دفعه رو كه زدم خدارو شكر از دفعات قبل خيلي كمتر تب كرد.كمپرس گرم هم همون روز براش زياد گذاشتم كه پاش زود خوب شد و مثل دفعه قبل سفت و دردناك نشد...يه مظلومي مي شه وقتي بعد از واكسن زدنش بغلش مي كنم كه دلم براش ضعف مي ره....

آب خوردن رو خيلي دوست داره براش مي ريزم توي شيشه و بهش مي دم همچين با علاقه مي خوره كه بيا و ببين...

از كاراي جديدي كه پسرك مي كنه سينه خيز رفتنه..البته يه مقدار كه رفت اگه رسيد كه هيچي وگرنه كلي جيغ مي زنه و پاهاش رو تند تند مي كوبه به زمين ...غلت برعكس رو هم ياد گرفته ...آواز خوندنش هم پيشرفت خوبي كرده و هر شب كلي مستفيض مي شيم...مي گيرمش توي بغلم و باهم مي ريم جلوي آينه و ني ني رو بهش نشون مي دم مي گم به ني ني سلام كن ..ني ني رو ببين ...اوايل تعجب مي كرد ولي الان كاملا با ني ني توي آينه دوست شده و براش دست و پا مي زنه و خودش رو پرتاب مي كنه جلو...مي برمش جلوتر و بهش مي گم ني ني رو ناز كن...چند بار كه دستش رو گرفتم و كشيدم روي آينه حالا خودش ياد گرفته و تا بهش مي گم ني ني رو ناز كن سريع دستش رو مي گيره مي كشه روي آينه...پاهاش رو هم خوب مي شناسه و بهش مي گم پاهات كو پاهات رو بگير..پاهاشو مياره بالا و با دستاش مي گيره...البته اگه حواسش به چيز ديگه اي نباشه و به حرفهاي من گوش بده......احساس مي كنم هر روز داره من رو بيشتر مي شناسه و بهم وابسته تر مي شه...وقتي مي رم مهد و من رو مي بينه يه دست و پايي مي زنه كه نگو...بغل رفتن رو هم بلده و اگه توي بغل ديگي باشه و بهش بگم بيا بغل مامان همچين خودش رو با سر پرتاب مي كنه پايين...موقعي هم كه دوست نداشته باشه بغل كسي بره سرشو بر مي گردونه اونور...

روروئكش رو هم خيلي دوست داره وقتي توي بغلمه و مي ريم طرفش خودش رو از كمر خم مي كنه پايين كه يعني منو بزار توش...وقتي هم كه مي ره توش اولش با اسباب بازي هاي روش سرگرمه و بعد كه حوصلش سر مي ره سعي مي كنه اونا رو بخوره ..از نظر حركت با روروئك هم پيشرفت قابل توجهي نداشته .اگه روي سراميك باشه حالا بصورت خواسته يا نا خواسته يه حركتايي مي كنه ...نمي دونم بايد منتظر بمونم تا خودش ياد بگيره باهاش اينور اونور بره يا نه...

 

و اما از خودم

اينروزها دچار احساسات كاملا متناقضي هستم.اگه با خوندم نوشته هاي بالافكر كردين كه واااااااي چه زندگي رويايي و همش عشق كردن با موش موشي و خوش گذروني ..بايد بگم كه نخير..اوضاع اين طوريها هم نيست.هنوزم نمي دونم كه اون موقعي كه هنوز بچه دار نشده بودم چطوري مي تونستم بگم كه وقت ندارم.يه موقعهايي حسرت اينو مي خورم كه چه كارايي مي تونستم بكنم و نكردم.البته اونايي كه بچه داره مي دونن چي مي گم.بعضي روزا خودمم مي مونم كه اينهمه انرژي رو از كجا ميارم.بازم مطمئنم كه اينهمه شور رو فقط خدا مي تونه به مامانا بده وگرنه چجوري يه كسي مثل من كه توي تنبلي و خوابيدن شهره خاص و عامه(نه به اين شدت)مي تونه ساعت شش صبح پاشه و بعد از رسيدن به همه كاراي خودش و همه كاراي ني ني بره سر كار و به كارايي برسه كه حجمشون از قبل نه تنها كمتر نشده كه بيشترم شده ..اون وسطا يكي دوبار بره .و به ني ني سر بزنه...ساعت دو بره ني ني رو برداره و اگه بابايي باشه كه چه بهتر ولي اگه نباشه با آژانس بره خونه و اونهمه پله رو با يه ني ني در بغل به همره كيف خودش و ساك ني ني در حالي كه كليد رو با نوك انگشتاش نگه داشته بره بالا...همينكه مي رسه پسرك كه تازه رسيده به خونش اولش گريه بي انقطاعي سر بده كه شير مي خواد و ماماني بدون در آوردن لباساش فقط بدو بره دستاش رو بشوره تا بياد به گل پسرش شير بده در غير اين صورت پسرك از شدت گريه به سرفه مي افته....تازه بعد كه لباساش رو در آورد گل پسر ناز دلش بازي بخواد..در عين خستگي باهاش بازي كنه و ليست كارايي كه بايد انجام بشه رو توي ذهنش مرور كنه ...يه وعده غذا به پسرك بده و تا ساعت چها چهارونيم كه پسرك شير بخوره و بخوابه و ماماني تازه بتونه يه لقمه نهار بخوره(الته در حين بازي كردن با پسرك يه مقدار ميوه و اينا مي خورم...)وبعدشم يه ساعت تا بيدار شدن پسري وقت باشه با يه عالمه كاري كه بايد انجام بشه...البته بعضي مواقع بي خيال همه چي مي شم و مثلا مي گيرم فيلم مي بينم و مي خوابم يا كار مورد علاقم يعني كتاب مي خونم....بعضي روزا هم بعد يه چرت كوتاه پا مي شم يه مقدار ورزش مي كنم.تا دوباره كه پسري از خواب بيدار شه و همه كاراي پسري بعلاوه بازي كردن باهاش بعلاوه آماده كردن شام خودمون و ني ني بعلاوه صبحانه فرداي خودم و غذاي فرداي ني ني و آماده كردن ساك ني ني و بعد هم پروژه سخت خوابوندن ني ني ..اگه شانس بياريم و هر نيم ساعت يه بار بيدار نشه كه اين جور مواقع ديگه ساعت دو ونيم سه كه مي شه از خستگي و كلافگي مي زنم زير گريه و بابايي مسوول خوابوندن ني ني مي شه......و آخرشب يه مامان خسته كه فقط وقت مي كنه مسواك بزنه و هنوز چشماش رو نبسته خوابه......

بچه داري سخته.. خيلي سخت مخصوصا اگه از ماماناتون دور باشين...ولي باورتون نمي شه اگه بگم با همه اين سختي ها عاشق ني ني خوشگلم هستم.

رادوين گل مامان ! دوستت دارم حتي اگه به خاطر تو نيم ساعت بيشتر نتونم توي عروسي باشم و از ترس اينكه تو اذيت نشي بيام خونه..

دوستت دارم حتي اگه نتونم يه كتاب رو كه قبلا دو روزه تموم مي كردم دو هفته تمومش كنم.

دوستت دارم حتي اگه بعضي روزا يادم بره كي بوده كه خودم به ميل خودم از خواب بيدار شدم.دوستت دارم و از الان دلم براي بچگي هات تنگ مي شه..دلم مي خواست مي تونستم همه اين لحظات رو ثبت كنم.تا جايي كه مي تونم ازت عكس مي گيرم تا يادگار اين روزات باشه..........

از وضعيت محل كارم هم بگم كه از اونجايي كه متاسفانه علاوه بر انجام كاراي تخصصي خودم مسوول سيستم كيفيت شركت هستم بعد برگشتنم ديدم كه به به اينا پشتشون باد خورده اساسي ..اوني هم كه من كارا رو بهش سپرده بودم هيچ كاري نكرده ..بهمن ماه هم مميزي مراقبتي داريم.هفته قبل يه جلسه بازنگري مديريت گذاشتم و از ساعت يك ربع به نه تا ده و نيم حرف زدم.البته متن سخنرانيم !!!!!رو هم از قبل نوشته بودم .چهار صفحه...و قرار شد تا همه مديرا همكاري شديد!!!!!!!!داشته باشن.....به همين خاطر حجم كارام اينروزا خيلي زياده....با اينهمه زندگي خيلي قشنگه

 


کلمات کلیدی: