اولين روز مهد كودك
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤ 

سلام.بله بالاخره دوران خونه نشيني و عشق و حال تموم شد و من از امروز كه روز اول آذر بود رفتم سركار.رادوين جون رو هم تصميم گرفتم ببرم همون مهدي كه نزديك محل كارمه.اين جوري ديگه نيازي نيست بهش شير خشك بدم.البته اون يكي مهد رو هم از دست ندادم و بهشون زنگ زدم كه فعلا مادر شوهرم بچه رو گفته نگه مي داره...اگه نتونست بعدا مي ياريم اونجا...(چه دروغي مي گم من..)

ديروز سعي كردم ديگه نزارم پسري بعدازظهر بخوابه تا شب زودتر بخوابه...ولي تا ساعت دو نصفه شب بود كه ديگه به زور لالايي خوابوندمش در حالي كه خودم از خستگي در حال بيهوش شدن بودم.ساعت چهار ونيم پنج دوباره بيدار شده بود و گريه مي كرد و منم اونقدر گيج خواب بودم كه همين جوري گرفته بودم بغلم وراهش مي بردم.تا بابايي اومد ازم گرفت و يكم كه بغلش كرد گفت بابا اين بچه گشنشه....منو مي گي تازه يادم افتاده كه اي بابا راست مي گه....ديگه بهش شير دادم گرفت خوابيد.ديگه اينم از عوارض خستگي ........تازه روز قبلش كه ني ني رو بردم تا توي مهد با مربيش آشنا بشه تا بعدا دلتنگي نكنه وقتي اومدم خونه هر چقدر گشتم كنترل تلويزيون رو پيدا نكردم .زنگ زدم به بابايي كه تو كنترل رو گم كردي بگو كجاست و توداشتي صبح تله تكست مي خوندي و اين حرفها...بعدشم چون خيلي خوش خوشانم بود(نمي دونم به خاطر چي)كلي الفاظ حكيمانه فرموم كه اي بابا تو ديگه پير شدي و حواس نداري و اعتراف كن و اين حرفها....تا بعدازظهر كه بابايي اومد و فكر مي كنين كنترل كجا بود؟؟؟؟؟؟توي كيف من!!!!!!!!به جاي موبايل انداخته بودم توي كيفم با خودم برده بودم بيرون...........از دست رفتم ديگه نه؟؟؟؟؟

ديروز رفتم وسيله هاي مهد پسري رو آماده كنم يهو زدم زير گريه..حالا اون وسط كلي هم بابايي بهم خنديد.امروز پسرم رو گذاشتم مهد و خودم رفتم سركار...همش مي خواستم زنگ بزنم بپرسم داره چيكار مي كنه ولي خودم رو كنترل كردم تا ساعت حدود نه بود كه رفتم بهش شير دادم و بعدش چون شب قبلش هم نخوابيده بود دادم بغل خانم مربيش تا بخوابونتش و خودم برگشتم سركار...يه بارم كه زنگ زدم ديدم هنوز خوابه...گفتم بيدار كه شد بهم تك زنگ بزنن كه برم بهش شير بدم...وقتي رفتم يواشكي از لاي در نگاره كردم ديدم مشغول بازي كردن  و خنديدنديگه من هم شيرش رو دادم و سپردم تا يه ساعت ديگه غذاشو بدن و برگشتم سر كار.....خداروشكر فعلا كه خوب مي مونه مهد....

پوره هويجو خيلي خيلي دوست داره.با كله حمله مي كنه به قاشقش ولي سيب زميني رو دوست نداره...الان هم دارم براش سوپ درست مي كنم تا اولين سوپ زندگيش رو هم بخوره....هنوز به شرايط جديد و سركار رفتن زياد عادت نكردم.فكر كنم يه مقدار وقت ببره...

پ.ن.1:شيوا جان از من آدرس مهد خواسته بودي.من ساري هستم به دردت مي خوره؟؟؟  


کلمات کلیدی: