اولين شب بيداری بر سر پسر تب دارم
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٠ 

شنبه نوزدهم آبان ماه

سه شنبه صبح كه بيدار شدم احساس كردم پسري يكم ناخوش احواله.اولش فكر كردم شايد هنوز خوابش مياد ولي بعد كه دماي بدنش رو گرفتم ديدم يكم تب داره...دماي اتاق رو آوردم پايين و لباساش رو كم كردم و بهش شير دادم با يه مقدار آب جوشيده خنك...ديدم دماش پايين نيومد .ديگه مطمئن شدم كه تب كرده..بهش قطره استامينوفن دادم و مرتب هم دماي بدنش رو چك مي كردم.مريض شدن اين پسر هم به من رفته...چون منم روزهاي تعطيل و جمعه ها معمولا مريض مي شم..ديگه سه شنبه هم تعطيل بود.چون مي خواستم پيش دكتر خودش ببرم گفتم اگه تا غروب ديدم تبش كنترل نشده مي برمش دكتر اگر نه فردا مي برم پيش دكتر خودش...بعدازظهر ديگه يكم آبريزش بيني پيداكرد و ديدم دماغشم داره كيپ مي شه..ديگه شال و كلاه كردم و با بابايي برديمش بيمارستان...اونجا دكتره معاينه كرد و يكي دو تا دارو داد و گفت يه سرماخوردگي خفيفه...خلاصه اومدم خونه و اون شب تا صبح نخوابيدم و مرتب دماي بدنش رو كنترل مي كردم و پاشويش مي كردم.ديگه صبح عين جنازه ها شده بودم.خلاصه با اين فداكاري كه كردم فكر كنم ديگه بهشت اومد زير پام........چهارشنبه هم گل پسرم تب داشت و نق مي زد و بغل هيشكي آروم نمي شد جز بغل من....غروب بردمش پيش دكترش و اونم گفت كه احتمال خيلي زياد يه ويروسيه به نام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(اسمشو يادم رفت)كه چند روزي تب مياره و بعد تب فروكش مي كنه و بدن مي ريزه بيرون و تموم......همينطور هم شد.ديگه از پنجشنبه شب تب پسرم كلا از بين رفت و تا امروز غروب كه بدنش ريخت بيرون و بازم ما براي اطمينان برديمش دكتر كه گفت ديگه پسرم خوب شده خداروشكر...........اين چند روزي كه پسرم مريض شد خيلي خيلي مشكل بود.دعا مي كنم بچه هيشكي مريض نشه..اونقدر مظلوم مي شن يه جوري ناله مي كنن كه دل آدم كباب مي شه براشون....حالا دارو خوردن اين موش موشك ماهم داستاني داشت براي خودش...با سرنگ مي كشيدم تا بهش بدم يه نيم ساعتي طول مي كشيد.چون تا سرنگو دست من مي ديد لبشو مي بست و لثه هاي بي دندونشو محكم بهم فشار مي داد.

الان ديگه خيلي راحت وقتي روي شكم باشه دور خودش مي چرخه..البته به سمت چپ خيلي راحت تر مي چرخه .با دست چپش هم بيشتر چيزاروبر مي داره.حالا نمي دونم اين مال چپ دست بودنشه يا نه.....جابه جايي شعاييش هم هنوز سانتيمتريه...خودش رو پرتاب مي كنه اگه يه چيزي جلوش باشه كه بخواد بگيره.....به كنترل تلويزيون هم خيلي علاقه داره..هرچيزي هم كه گيرش بياد سريع مي بره سمت دهنش...دو سه روزيه كه بهش حريره بادوم هم مي دم.از چندروز ديگه قراره پوره ها رو براش شروع كنم بعدش هم زرده تخم مرغ رو كه توي شير خودم رقيقش كردم بهش مي دم.آب هم خيلي دوست داره بخوره...اوايل كه بهش غذا مي دادم پيش بند براش مي بستم ولي ديدم همش سرگرم پيش بندش مي شه و به جاي غذا خوردن پيش  بندشو مي خوره اينه كه ديگه الان براش پيش بند نمي بندم ولي بعد از هربار غذا دادن از فرق سر تا نوك پاش غذايي مي شه...خودمون غذامون رو روي اپن آشپزخونه مي خوريم.به پسري هم قبلا توي اتاق غذا مي دادم همش مشغول بازي با قاشق و پيش بند مي شد الان چند وقتيه كه به اونم روي اپن غذا مي دم بهتر مي خوره....

به اين شكلكهاي آهنربايي روي يخچال هم خيلي ابراز علاقه مي كنه با يه گل آفتابگردون كه توي اتاق خواب هست.معمولا وقتي مي بيندش چند لحظه اي ميخ مي شه و اگه حالش خوب باشه براش آواز مي خونه...توي روروئك هم مي زارمش ..ولي روروئكش رو هم مي خوره...نمي دونم چه جوري بايد يادشون داد كه با روروئك اين ور اون ور برند.خودشون ياد مي گيرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

معمولا موقعي كه خيلي خوابش بياد و خسته  و كلافه باشه فقط بايد بغلش كنم و يكم راه برم تا بخوابه..اين جور موقعها هم شروع مي كنه يه صداهاايي شبيه ناله (اه ههههههههه)با فتح الف از خودش در مياره كه فقط مي خوام گازش بزنم و بخورم.انقدر اين صدارودرمياره تا خوابش مي بره......به جعبه دستمال كاغذي هم خيلي ابراز علاقه مي كنه...خلاصه اينكه دنيايي داريم ديگه...الان هم خوابيده و منم دارم از فرصت استفاده مي كنم.تا بيدار نشده برم يه چرت بخوابم.فعلا خداحافظ

پ ن 1: قراره آخر هفته براي خواهرم خواستگار بياد.ما هم قراره بريم اونجا.خيلي خوشحالم.آخه اولين باره كه خواهر عروسم.

 


کلمات کلیدی: