دل نگرانی های یه مادر
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳ 

يكشنبه 13 آبان ماه

ديروز پنجمين ماهگرد رادوين كوچولوي ما بود.به همين زودي.....صبح با صداي پسرم از خواب بيدار شدم .بهش شير دادم و عوضش كردم دوباره گرفت خوابيد.از اونجايي كه شبها دير مي خوابه و هنوز نتونستم موفق بشم كه ساعت خوابش رو بيارم جلو براي همينم صبح ها اكثرا تا نه و نيم مي خوابه ..منم تا اون خواب بود رفتم ورزش كردم و دوش گرفتم بعد كه پسرم بيدار شد آمادش كردم كه بريم مركز بهداشت براي چكاپ قد و وزن ماهانش...بر خلاف امروز كه انگار از زمين و آسمون داره بارون مياد ديروز هوا آفتابي آفتابي بود.پسرم هم كلي آفتاب خورد.قد و وزنش خوب بود و خانمه گفت رشدش خيلي خوبه...

از خودمم بگم كه از اونجايي كه موقع بارداري يه مقدار !!!!!!!!پرخوري كرده بودم(در واقع جو گير شده بودم)حدود 25 كيلو وزن اضافه كرده بودم .يعني از يه خانم خوش تيپ 60 كيلويي تبديل به آدم چاق 85 كيلويي شده بودم.بعد از زايمان وزنم 76 كيلو شد .الان در حال حاضر هم تونستم تا 5/67 كيلو پايين بيام.يه شش كيلو ديگه بيام پايين حله....

اينم از مزاياي مادر شدنه كه بخواي نخواي اونقدر فعاليتت زياد مي شه كه خود به خود لاغر مي شي...

از حدود هفده روز ديگه بايد برگردم سر كار...يعني از اول آذر....اين چند روزه خيلي استرس داشتم براي اينكه ني ني رو كجا بزارم.

مامانم كه پيش ما نيست.بنابراين سه تا راه حل داشتم:

1-     يه پرستار (يه آدم غريبه كه از اين شركتهاي خدماتي مي فرستند)بيارم تا توي خونه پسرم رو نگهداره

2-     يه پرستار (مثل همون بالايي) بيارم و بچه رو خونه مادر شوهرم نگهداره(حداقل نظارت اونا هست و من خيالم راحت تره)

3-     بچه رو بزارم مهد

خوب مسلما بهترين گزينه شماره دو بود.ولي مادر شوهرم موافقت نكرد .(ظاهرا راحت نبودند كه هر روز پرستار اونجا باشه)عوضش پيشنهاد داد كه يه كارگر بگيريم تا هر روز كارهاي خونه اونارو انجام بده تا اون بچه رو نگهداره...البته بعد از چند روز خودش از اين پيشنهاد انصراف داد.

بين دو گزينه باقي مونده نهايتا من مهد رو ترجيح دادم.چون يه چيزايي از اين بعضي پرستارا شنيدم كه از تصور اينكه يكي از اون چيزا سر بچه آدم بياد آدمو ديوونه مي كنه...

داشتم مي گشتم دنبال يه مهد خوب كه بصورت اتفاقي با يكي از دوستان راجع به اين قضيه صحبت كردم.اونم يه مهدي رو معرفي كرد و گفت كه يكي از بچه هاي فاميلاشون اونجاست و خيلي از اونجا راضين ...ديگه امروز رفتم و ديدم.به نظر جاي خوبي مي اومد.بچه ها هم خيلي خوشحال و راحت به نظر مي رسيدند.حالا ديگه توكل به خدا كردم و انشاالله از اول مهر مي خوام پسرم رو بزارم اونجا...بي منت....ظاهرا اين تنها گزينه ممكنه هستش ...

الان هم پسرم خوابه و منم دارم از فرصت استفاده مي كنم.

راستي يه دقيقا دو هفته است كه به پيشنهاد دكترش غذاي كمكيش رو شروع كردم.هفته اول فقط روزي يه قاشق مربا خوري فرني...هفته دوم هم فرني رو بيشتر كردم تا به نه قاشق رسيد.الان هم دارم براش شير برنج مي پزم تا بيدار كه  شد بعنوان نهار يه قاشق بخوره...بقيه اش رو فرني ..همينطور كم كم فرني رو كمتر كنم و شير برنج رو بيشتر...از هفته ديگه هم قراره بهش سوپ بدم.

از غذا خوردنش هم نگو كه ديگه داستانيه براي خودشيه قاشق كه بهش دادم قاشق رو سفت مي چسبه و ولش نمي كنه...بعدش هم دقيقا از فرق سرش روفرني مي ريزه.....آب رو هم مي ريزم توي فنجون و بهش مي دم..قطره آهن رو هم با قطره چكون مي ريزم آخر دهنش..

يه كارايي مي كنه كه شك مي كنم نكنه داره دندون در مياره...آب دهنش همينجور مي ريزه و همه چي رو با دهنش سفت مي گيره و انگار گاز مي زنه ...حتي يه بار تا رفتم دستهامو بشورم بيام ديدم بالش رو از زير سرش كشيده بيرون و داره مي خوره....موقعي كه عوضش مي كنم خيلي ذوق مي كنه...با پاهاش همينجور يكسره مي كوبه به پاهام....حدود چهار پنج روزه كه مي تونه پاهاش رو با دستاش كاملا بگيره و حتي چند بار هم ديدم كه شست پاشو كرده توي دهنش......اينجور موقع ها دلم ميخواد بخورمش...

از حدود سه ماه ونيمه ديگه كاملا غلت مي زنه...الان وقتي برمي گرده خيلي تلاش مي كنه سينه خيز بره ...يه چند روزيه كه پيشرفت كرده و در صورتي كه پاهاش به چيزي مثل پاي من بخوره خودش رو هل مي ده و مي ره جلو....چه در حالت پشت يا به شكم خوابيده مي تونه دور خودش بچرخه....يعني سرش اگه رو بالش باشه وقتي مي ري و بر مي گردي مي بيني پاهاش رو بالشه.....

با همه زحمات بي شائبه اي !!!كه اينجانب براش مي كشم ولي علاقه وافري به باباش داره به محض اينكه از در مياد تو يه دست و پايي مي زنه كه بيا و ببين...از چيزايي كه خيلي دوست داره و حسابي غش غش مي خنده صداي سرفه منه...وقتي سرفه مي كنم يه خنده اي مي كنه كه بيا و ببين....منم بعضي وقتها همينجوري مي شينم ده تا بيست تا الكي سرفه مي كنم تا اون بخنده...در ضمن توي اين مورد سرفه هاي باغباش جواب نمي ده.......خيلي دوستش دارم خيلي خيلي زياد......وقتي مي خوابه وقتي مي شينم نگاش مي كنم اونقدر معصومه كه انگار يه چيزي رو توي دلم فشار مي دن....

ادامه داستان تولدش رو تا الان كه (تا يكماهگيش رو توي پست قبل نوشتم)ننوشتم همينجور در ادامه همين مطالب مي نويسم تا خاطره اي بشه براي بعد....

گل پسرم بيدار شد.مواظب خودتون باشين...

 


کلمات کلیدی: