روزهای آخر سفر و نامه ای به پسرکم
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳۱ 

امروز روز آخريه كه اومدم سركار.اومدم كارها رو تحويل بدم و كامپيوترم رو پاكسازي كنم .آخه معلوم نيست توي اين چند ماهه كه من نباشم چه كسايي كامپيوتر نازنين منو غصب كنند.حس بچه هايي رو دارم كه مي خواد تعطيلات تابستونيشون شروع شه...هيچوقت از روز آخر و از خداحافظي آنچناني خوشم نميومده..دوست دارم امروزم مثل هميشه عادي خداحافظي كنم و برم.ولي ظاهرا نمي شه چون از صبح همكارام حسابي منو و ني ني رو مورد توجه قرار مي دن و همش مي گن اينارو بعدا براي ني نيت تعريف كن...شكمم هم حسابي بزرگ شده و شبها موقعي كه مي خوام از يه پهلو به پهلوي ديگه بشم يكمي سخته...ديشب خواب ديدم ني نيم دنيا اومده و توي بغلمه ...بازم طبق معمول دارم بهش شير مي دم.از الانم دارم خودمو آماده مي كنم كه خداي نكرده يه موقعي گرفتار افسردگي بعد از زايمان نشم.مي دونين چرا؟؟؟آخه تو چند جا خوندم كه تولد ني ني براي خيلي ها با اون چيزي كه توي ذهنشون ساختن متفاوته...يعني توي ذهنمون خيلي رمانتيك قضيه رو مي بينيم و ني ني رو مثل يه عروسك كه نه گريه مي كنه نه هيچ مشكل ديگه اي داره...از اونطرف خود زايمان رو هم نمي بينيم.به خاطر همين بعضي ها كه ني نيشون به دنيا مياد يه جور افسردگي خفيف ممكنه پيدا كنن....مي دونين آدم ياد چي مي افته؟؟؟؟من كه ياد دانشگاه رفتنم مي افتم.خوب يه آرزوي خيلي قشنگ بود كه بتونيم بريم دانشگاه اونم يه رشته خوب...ولي بعد قبوليم باورتون نمي شه تا يه ماه هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شدم آرزو مي كردم توي خونه خودمون باشم و الان برم دبيرستان و دوستاي خودمو ببينم.ولي بعد چند ماه همه چي خيلي قشنگ شد...شايد ني ني دار شدن هم يه چيزي مثل اون باشه شايدم نه قشنگ تر از اون......

موقع زايمان دلم مي خواد ني نيم كه دنيا اومد همون لحظه ببينمش ..شايد يكي از دلايل علاقه ام به زايمان طبيعي هم همين بود ولي حالا كه قراره سزارين بشم شايد بي حسي از كمر رو انتخاب كنم.دودلم...البته دكترم كه مي گه خوبه و خودشم براي دنيا آوردن ني نيش همين راه رو انتخاب كرده بوده....فعلا توي انتخاب اين روش دودلم.

عكس هم بلد نيستم بزارم.وگرنه حتما عكس اتاق ني ني رو مي زاشتم.سعي مي كنم توي اين مدتي كه تا زايمان مونده از خونه آپ كنم.يه جورايي به اينجا و به همتون عادت كردم.

براي اسم ني ني هم روي يه اسمس با بابايي به توافق رسيديم كه اگه قطعي شد اعلام مي كنم.

پسر قشنگم ..عسل مامان

امروز اومدم تا پيشاپيش ورودت رو به دنياي آدم بزگا،به دنياي خودمون تبريك بگم.

اميدوارم حالا كه داري مياي با خودت از اون دنياي پاكي كه توش هستي نور و بركت برامون به ارمغان بياري.دلم مي خواد مي تونستم بهت بگم چقدر عاشقتم ...مي دوني چرا؟؟؟چون هيچ وقت براي حرف زدن با تو نيازي به فكر كردن ندارم با عشق فقط با عشق باهات صحبت مي كنم.

عزيز مهربونم

وقتي اومدي به اين دنيا بايد شجاع باشي

بايد محكم باشي

بايد با استقامت باشي....مي دوني چرا آخه دنياي ما آدم بزرگا مثل دنياي شما نيست...پره از كينه و دشمني و دروغ و جواب سربالا و توطئه؟؟؟

تازه وقتي بزرگ مي شي و همه مي گن خداروشكر ديگه بزرگ شدي و مي توني خودت تصميم بگيري ..آره تازه اون موقع است كه مي فهمي چقدر زود بزرگ شدي...اون موقع است كه دلت مي خواد به دنياي صاف و بي غل و غش كودكيت برگردي....

ولي عزيز دلم...اصلا نگران نباش ....مامان و بابا كنارت هستند و با وجود خودشون از تو محافظت مي كنند و به تو مي آموزند اون چيزي رو كه شايسه تو هست.قلب من و بابايي هميشه براي تو مي تپه گل قشنگم...

فرشته مهربونم...منتظر اومدنت هستم و براي اومدنت لحظه شماري مي كنم.


کلمات کلیدی: