ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٠ 

سلام-حالم گرفته شد اومدم و داشتم می نوشتم يه ۱۰ -۱۵ خطی هم نوشتم ولی يک حادثه يهويی اتفاق افتاد و يه ضعف ولتاژ کوچيک و بعد هم همش پريد.

هوا اينجا آفتابيه ولی باد سردی هم مياد که وای ادم ميلرزه.

الان سر کارم  هستم و ساعت يک و نيمه.شوهری ديشب نبود و دختر خاله شوهری اومده بود خونه ما و شب هم پيش من خوابيد تا من تنها نباشم.(البته بيشتر اومده بود تا من باهاش رياضی کار کنم )برای همينم ديروز بعدازظهر که نخوابيدم هيچی ديشب شام درست کردم و باهاش رياضی کار کردم بعد هم تا ساعت ۲ با هم حرف زديم برا همينم الان يک خوابالويی هستم که مسلمان نشنود کافر نبيند.

اينا به کنار به همين زودی  مميزی نهايی داريم و حسابی سرم شلوغه .باز اينام هيچی تازه امروز و فردا و چند روز در هفته ديگه نوبت دندونپزشکی دارم و بايد برم دندونهای عقلمو بکشم و يه سری پر کردنی و خلاصه از الان ديگه کم کم  کارامون رو بکنيم که نی نی اومد درگه وقتی برای اين کارا نمی مونه.

از همه مهمتر شوهری اومده و با اينکه يک شب نبود کلی دلم براش تنگ شده و برام دو تا بلوز هم سوغاتی آورده که تا نرم نپوشم و ببينم که اندازه مه يا نه دل تو دلم نيست.ديروز که نبود بهش زنگ زدم و گفتم بيا الان فرض کنيم مثل اونوقتهاييم و هنوز ازدواج نکرديم بعد يکم با هم تلفنی حرف بزنيم.اونم احتمالا اينجوری

ميشه و بعدشم اينجوری چون گفت الان باشه پس بزار اومدم با هم حرف می زنيم.منم که می دونستم جلوی بقيه وايستده و داره معامله انجام می ده بيشتر اذيتش ميکردم و می گفتم نه مثلا بگو ........(يه چيزی که جلوی بقيه نتونه بگه) خلاصه آخرش رضايت دادم بشرط اينکه برام سوغاتی بياره فعلا بی خيال شم.

فردا ميام و يزره از تولد بازيمون می نويسم.ولی يه چيزی خيلی برام جالبه. همه ميگفتند که اگه ادم ازدواج کنه کم کم همه چی برای ادم عادی می شه و ديگه مثل اولها نيست.ولی ما (بزنم به تخته) هر روز که می گذره احساس می کنم دارم بيشتر عاشقش می شم يه وقتهايی هم حتی فکر می کنم نکنه اگه نی نی بياد اونقدر سرمون به نی نی و اين حرفها گرم بشه که ديگه به هم ديگه نرسيم .نه نمی خوام

مامانهايی که نی نی دارين شما بگين چطوره ؟نی نی تون که اومده هنوزم مثل قبلنا با بابای نی نی تون هستين؟!!!!!!!!!!

ميگم خنده داره نه؟ ادم مگه به بچه خودشم حسوديش می شه!!!!

وای برم تا بيشتر از اين از اين حرفها نزدم. 

 


کلمات کلیدی: