بازی شب يلدا
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٥ 

سلام

خوب خیلی وقته که می خوام بیام و بنویسم ولی نمی شد تا الان که یه بهونه اومد دستم...نیکو جون و آرزو جون منو به یه بازی دعوت کردند به اسم بازی شب یلدا

منم یه چیزایی رو که شاید درباره من ندونید اینجا می نویسم:

۱- بچه که بودم یعنی نه خیلی بچه راهنمایی و دبیرستان ؛ همیشه دوست داشتم که پسر باشم و از این که دختر باشم بدم می اومد .همیشه فکر می کردم داره درحق دخترا ظلم می شه...هرچند الان اگه دنیارو هم بهم بدن حاضر نیستم که زن بودنم رو عوض کنم.

۲- همیشه هر وقت که می خوام کمدارو مرتب کنم اولش خیلی با حوصله کاروشروع می کنم ولی به وسطاش که می رسم خسته می شم و همه رو یه جوری سمبل می کنم.

۳- دوم راهنمایی که بودم نمی دونم چرا همش سعی می کردم نویسنده یا شاعر بشم با اینکه اصلا استعدادشو ندارم.البته عاشق شعرم ولی شعر گفتن ازم برنمیاد.خلاصه چند شب همینجور خیره شدم به ماه تا اون حس شاعری در من حلول کنه و شعر بگم .یه شعری هم گفتم ولی ...همون نمی گفتم بهتر بود.!!!!!!!!!!چون مثل بعضی از این ترانه ها شده که کلمه هارو بهم می چسبونن تا قافیه اش جور شه.

۴-معمولا خیلی زود از دست کسی ناراحت نمی شم ولی وقتی کسی حرکتی بکنه که احساس کنم داره ازم سواستفاده می شه یا اینکه توهین بشه بهم .اون وقت دیگه کینه ای می شم عجیب و حالا حالا ها نمی تونم باهاش روابط دوستانه داشته باشم.وقتی از کسی ناراحت می شم اصلا اهل انتقام گیری نیستم ولی عوضش کاملا ازش فاصله می گیرم و اصلا حوصله دیدنش رو هم ندارم.خوب یا بد اینم یه اخلاقه دیگه

۵-توی دو سالی که با شوهرم دوست بودیم با هم خیلی خیلی دوست بودیم.یعنی از اون مدلا که می دونید دیگه !!!!!!!!!ولی پدر و مادرم فکر می کردند چه دختر سربه زیری دارند.البته همین بابای نی نی فعلی اولین و آخرین دوست پسری بودند که بنده داشتم.

خوب برای ادامه بازی منم این پنج نفر رو دعوت می کنم.بشتابید.

هدیه (مامان کسرا)-بیتا - لولی -زهرا۱-زهرا۲


کلمات کلیدی: