ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٤ 

سلام. الان ساعت نه و نيم صبحه و من از سرکارم دارم اينارو می نويسم.پريشب زندايی شوهری فوت کرد وما امروز مراسم سوم می خوايم بريم برای همين من ۲ ساعت زودتر از سر کار می رم بيرون.من و شوهری ۲۰ مهر ۸۰ با هم آشنا شديم و چون هر دوتامون دور از خانواده بوديم (من دانشجو بودم و اون درسشو تموم کرده بود و سر کار می رفت) با هم دوست شديم البته خانواده من از اولش در جريان بودند ولی خوب فکر می کردند خيلی رسمی تر از اين حرفها به قصد ازدواج داريم با هم آشنا می شيم.خلاصه ۲۴ ارديبهشت ۸۲ با هم عقد کرديم و بعد از اينکه مراسم عروسيمون ۳ بار به علت فوت اقوام عقب افتاد بالاخره ۳۱ تير ۸۴ با هم ديگه به سمت آشيانمون پر کشيديم .(وای چقدر رمانتيک

الان هم که ۹ ماه از عروسيمون ميگذره من اونقدر وبلاگ اين مامانهارو خوندم که دلم واسه يه نی نی کوچولو داره ضعف می ره. ولی نميدونم چرا دلم می خواد بچم نيمه اولی بشه .واسه همينم تا دو سه ماه ديگه مجبورم صبر کنم.تو تقويمم روزها رو يادداشت می کنم و هر روز که می گذره خوشحال  تر می شم.

اصلا فکرشم نمی کردم که يه روزی اينقدر دلم نی نی بخواد. آخه من يکمی تنبل و راحت طلب تشريف دارم و از اتاق عمل و زايمان بسيار بسيار ميترسم.ولی اين نی نی هنوز نيومده چيکار کرده که من حاضرم همه اينارو به جون بخرم.

احتمالا فقط مامانا درک می کنند که ما چی ميگيم. میدونين چيه يوقتايی دلم می خواست اول مامان می شديم و بعد بچه می شديم تا درک می کرديم که مامانهامون چقدر برای ما دارند زحمت می کشند و چقدر ما رو دوست دارند .

خوب الان سرم يکم شلوغ شد به کارام برسم دوباره ميام.تابعد

 


کلمات کلیدی: