انتظار
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٠ 

انتظار خیلی سخته .مثل وقتی  که بچه بودیم  و لباس نو که می خریدیم دیگه زمان برامون نمی گذشت تا عید بیاد.

الان من هم در حال انتظارم که این ماه هم بگذره و بعد بریم خونه جدیدمون و بعد اینکه جابجا شدیم نی نی دار بشیم . روز ها رو می شمرم.خیلی کند می گذره نمی دونم شایدم این قدر وبلاگ مامانا رو خوندم اینجوری شدم .جمعه با یکی از دوستامون بیرون بودیم که یه دختر کوچولوی  10 ماهه داره.خیلی بچه نازیه خوش خنده و شیطون

مامانش به من می گه بچه خیلی سخته خیلی دردسر داره.بچه نیاری خیلی راحتتری

ولی برای من خیلی جالبه با این که قبلا همین فکر هارو داشتم ولی الان دیگه همچین احساسی ندارم و فکر می کنم در واقع ما هستیم (پدرها و مادرها ) که نیاز داریم به بچه تا تکامل پیدا کنیم.ولی قبلنا فکر می کردم این بچه ها هستند که به ماها نیاز دارند و پدر و مادرها دارند لطف می کنند در حق اونا ولی وقتی ما خودمون تصمیم می گیریم اونا رو بوجود بیاریم دیگه وظیفمونه و در قبالشون مسوولیت داریم.هر چند بچه ها هم باید سپاسگزار زحمات پدرو مادر باشند.

جالبه  واقعا باید خدا رو شکر کرد که در هر مرحله ای نیازهای اون مرحله رو هم در ما بوجود میاره

 

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید                     شب را چه گنه حدیث ما بود دراز


 

از دوست به یادگار دردی دارم                               کان درد به صد هزار درمان ندهم


کلمات کلیدی: