من و کارهای جدیدم
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠ 

ساعت 10 شبه..پسر گلم یه ساعتی می شه که خوابیده منم اومدم دیدم واااااااااای خیلی وقته که برای گلم چیزی ننوشتم….در زمینه حرف زدن زیاد پیشرفت نکرده ولی در زمینه فهمیدن خیلی چیزها و مفهومها بسیار پیشرفت کرده

از بهمن ماه می شه که مهدشو عوض کردم.از این مهد جدیدش خیلی راضیم.مربی جدیدش به نظرآدم مهربونی میاد و از طرفی توی این مهد جدید روی آموزش بچه ها هم کار میکنن ..کارای جدیدی که پسرک خوشگل ما یاد گرفته:

**بهش میگیم سرفه کنیم چیکار می کنیم؟؟دستشو می گیره جلوی دهنش و سرفه می کنه

**می گیم خدا کجاست؟با دستش بالا رو نشون می ده…بعد می گیم خداروشکر کن دو تا دستاشو با سرش می بره بالا..

**میگم ماهی کجازندگی می کنه:می گه "آب"پسرم دیگه داره علمی می شه

**تازه هنوز فارسی حرف نمی زنه داره انگلیسی هم یاد می گیره:به توپ می گه "باا"به در می گه"دور"

**از همه بامزه تر در آوردن صدای قورباغه است :می گه قووووووو

**صدای اسب : پتکو پتکو----گاو:ماااااااااماااااا-----گوسفند:بع بع--------هاپو:هاپ هاپ

از این سی دی های آوای تاتی مال کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو براش گرفتم خیلی دوست داره ..خدا نکنه یادش بیفته اون وقت میاد می گه:"مامائی آیی"یعنی مامان برام آهنگ بزار اون موقع دیگه شاید دوسه ساعت مجبور شیم همش آهنگای این سی دی رو گوش بدیم و برای همه آهنگا ابراز احساسات کنیم..

وقتی هم می خواد تلویزیون نگاه کنه می ره عقب و  منو صدا می کنه و انگشتشو می کنه توی چشمش یعنی اینکه می رم عقب چشمام درد نگیره خراب نشه…البته همه این حرکاتشو من باید ترجمه کنم وگرنه تا مطمئن نشه که من فهمیدم منظورش چیه ول نمی کنه….

جیگر مامان اگه اداش رو در بیاریم خیلی بهش بر می خوره ….هنوز کلمه هارو درست نمی گه رفته سراغ جمله ..مثلا می گه:"در با" یعنی در یخچالو باز کن می خوام خوراکی بخورم….یا می گه "بابایی هم .ات.شی"یعنی بابایی رفت مغازه خوراکی و عطر و شیر بخره…حالا اگه شما ربط این عطر رو این وسط فهمیدید منم فهمیدم.

 این کارتهای حیوانات و میوه ها رو که باهاش کار می کنم خیلی خوبه الان دیگه بیشترشون رو بلده…

پسرکم عاشق عاشق کامیون .اتوبوس.مینی بوس و کلا هر ماشین گنده ایه…توی خیابون اگه کامیون ببینه براش دست تکون می ده و بوس می فرسته…غروبا که می برمش پارک یه جایی هست که اکثرا یه کامیون پارکه باید حتما بغلش کنم تا بره به کامیون دست بزنه ….تازه این که خوبه یه شب که رفته بودیم بیرون یه ماشین پلیس دید و از اونجایی که به شدت ماشین پلیس رو دوست داره و بابایی دل نازکش هم نمی تونه تحمل کنه که پسرکوچولوش چیزی بخواد و اون بهش نده چندین بار اونو بغل کرد برد به ماشینه دست زد و به آژیرش نگاه کرد و کلی با پلیسا دوست شد.

رابطش با بچه ها هم بهتر شده ..

************************

اینجا دیگه یک فروند مامان خسته می نویسد: پسر ناز خوشگل ملوس جیگر شکلاتم.. از پنجشنبه بعدازظهر تب داشتی و کلن طبق همون قاعدهای که همیشه توی تعطیلات مریض می شی و منم معمولا تا جایی که بتونم سعی میکنم پیش دکتر خودت فقط ببرمت تا شنبه با استامینوفن تبت رو کنترل کردم و اون دو شب رو که بیدار می شدی و گریه می کردی و نمی خموابیدی منو به یاد دوران نوزادیت انداختی که چه شبهایی رو تا صبح بیدار بودم..در عین ناباوری دیدم چطور تونستم اونهمه شب  رو بیدار بمونم  و ازت مراقبت کنم و فهمیدم وقتی دیگه آدم مادر می شه انگار همراه تولد نی نی یه نفر دیگه تو وجود مادر متولد می شه که باعث می شه هر سختی رو برای عزیز دلش تحمل کنه….خدارو شکر می کنم که دیگه بزرگ شدی و شبها بیشتر از یکی دوبار بیدار نمی شی…..

عزیز دلم خوب بخواب مامان پیشته…

**************************

وقتی اومدم شروع کنم این پست رو بنویسم فکر نمی کردم چیزی جدیدی برای نوشتم باشه ولی می بینم که همین جوری بشینم تا صبح می نویسم…..

**********************

دو هفته دیگه تولد عزیز دلمه…مامان گلم داره دوساله می شه….


 


کلمات کلیدی: