وقتی مامان امتحان داره
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥ 

اندر حکایتهای درس خوندن مامان بیچاره که امتحان داره

ساعت 2 کارت تموم می شه،کارت می زنی و با راننده واحدتون می ری جلوی مهد پسر کوچولوت پیاده می شی،قبلا که مهدش نزدیک محل کارت بود بیشتر وقتها یا بابایی می اومد دنبالتون یا آژانس می گرفتی  تا در خونه .امام الان وقتی پسر کوچولو رو از مهد بر می داری یه چیزی حدود 10 تا 15 دقیقه با راه رفتن تو و نی نی طول می کشه تا برسین خونه و تو البته چقدر از این پیادهروی دو نفره لذت می بری اونم بعد از اینکه چند ساعت از پسرک دور بودی و با خودت فکر می کنی "چقدر دلم براش تنگ شده"

با نی نی از جلوی نونوایی رد می شی و بوی نون تازه با یه شکم گرسنه تو رو مجبور می کنه تا هر روز دو تا نون تازه با پسر کوچولوت بخری و اون تا رسید اونجا سریع پول رو از تو بگیره بده به آقاه تا بهش "هم" بده...

می رسی خونه ..طبق معمول اولین کاری که بدون فکر کردن به صورت کاملا اتوماتیک انجام می دی چایی گذاشتنه..بعدش نهار رو می یاری می شینی روی زمین و برای پسر کوچولوت پارچه پهن می کنی و تو بشقابش غذا می کشی براش و می زاری جلوش تا  با غذاش حال کنه و البته بیشتر به خاطر اینه که خودت با خیال راحت غذاتو بخوری...واسه همینه که دیگه خیلی وقته از خیر غذا خوردن روی میز گذشتی...راستی می دونی چقدر از عادتهای زندگیت توی همین یکی دو ساله که نی نی اومده عوض شدن؟؟؟؟

بعد غذا خوردن و غذا دادن به نی نی در حالی که اونم کم نیاورده و کل سرو صورتش رو با غذا و ماست نقاشی کرده مشغول تمیز کردن نی نی و عوض کردن لباساش می شی...

حالا اولین فرصته برای درس خوندن...چایی می ریزی برای خودت با خرما می زاری کنارت و کتابتو پهن می کنی و یه مداد و کاغذ هم برای نی نی می زاری...اسباب بازیهاشم که البته بیشترشون وسط اتاق ولو هستن رو متمرکز می کنی تو یه نقطه تا یزره حواسش پرت اونا بشه و می خونی "سوال اول:" در حالی که یه چشمت بع تلویزیونه که پسر کوچولوت داره با دگمه های کنترل از این کانال به اون کانال می کنه...یه چشمت به کتاب..یهو پسر کوچولو میاد و مداد و کاغذت رو می گیره و هر کاری می کنی تا مداد خودش رو برداره این کارو نمی کنه ..تو تسلیم می شی و مداد اون رو برمی داری ...اون کوتاه نمیاد و خودشو پرت می کنه روی کتابت ..روی سرت...روی پشتت اسب سواری می کنه..و تو هم بغلش می کنی بوسش می کنی باهاش بازی می کنی و دلت می سوزه براش که از صبح تا حالا تو رو ندیده ...اون قدر باهاش بازی می کنی تا خودش ازت جدا شه..وقتی رفت می خونی:"سوال اول"نی نی از روی کتابت رژه می ره و تو مست دیدن اون پاهای تپل کوچولو می شی و یهو با پاره شدن کتاب از اون فضای رمانتیک پرت می شی بیرون...

می خونی :"سوال اول" نی نی می ره توی آشپزخونه و می زنه به یخچال که یعنی یه چیزی از این تو به من بده...می ری براش پسته میاری پوست می کنی می زاری توی ظرف جلوش و می خونی :"سوال اول"

نی نی یهو میاد جلوت و می خواد به زور پسته رو بزاره توی دهنت می خوریش چون اگه ازشش نگیری ناراحت می شه...می ره و می خونه :"سوال اول"

نی نی بازم داره به یخچال می زنه و "در در" می کنه..دیگه می دونی که واقعا گشنش نیست و الکی داره بهونه می کنه تا تو رو از جات بلند کنه می ری در یخچال رو باز میکنی و می زاری یکم حواسش پرت شه و بیاد بیرون از تو یخچال ..خودتم می ری چایی سردت رو عوض کنی یهو بر می گردی می بینی نی نی بسته فلفل قرمز رو از توی یخچال در آورده ریخته روی کف سرامیکای آشپزخونه..می بری می شوریش می یاریش....آشپزخونه هم به امون خدا ول میکنی

می شینی و می خونی :"سوال اول"وااااااااااااای نی نی بو می ده...می بری می شوریش میاریش براش پوشک می زاری دستهات رو می شوری و می خونی:"سوال اول"جیغ نی نی می ره هوا..نی نی چائیت رو ریخت ...فکر می کنی چه خوب شد که روی سرامیک ریخت نه روی فرش..چایی داغ نبود ولی گرم بود پای نی نی هم یزره نسوخت البته ولی اون از گرماش ترسیده و جیغ می زنه...حرصت می گیره نی نی یکریز جیغ می زنه و تو برای اینکه سرش داد نزنی شروع می کنی به جمع کردن چایی ریخته شده با دستمال ..بعدشم اونو بغل می کنی تا ساکت شه....

می خونی :"سوال اول"نی نی موبایلت رو میاره و بهت می ده و با زبون اشاره و حرکتی مخصوص خودش بهت می گه :"آهنگ بزار برقصم"آهنگ می زاری و می خونی :"سوال اول"

نی نی میاد به سینت می زنه که یعنی شیر می خوام.....در حالی که بهش داری شیر می دی فکر می کنی وای فقط دو هفته دیگه مونده

 

 

پ.ن.1: همیشه این قدر خوش اخلاق و با حوصله نیستم که ای کاش بودم.

پ.ن.2.این حوادث کاملا واقعی توی خونه ما اتفاق افتاده در روز 4 شنبه هفته گذشته


کلمات کلیدی: