بابا بزن پشتم دیگه!!!!!
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸ 

--از اونجایی که هر وقت یه چیزی می پره توی گلوم مامان خانمی می زنن پشتم منم دیروز که داشتم پرتقال می خوردم یه خورده پرید توی گلوم تند تند با دستم می زدم روی باسنم....

--دیشب بابا یی بعد ۴ روز که نبود و رفته بود مشهد اومد ..اون قدر از دیدنش ذوق کردم که تا اومد از در بدو بدو رفتم بیرون و با هر دو دستم تند تند بای بای می کردم و بوس می فرستادم...٢ تا لباس خوشگل هم برام آورد..

--دیشب من که بابایی خونم پایین اومده بود اصلا نمی زاشتم بابایی با مامانی حرف بزنه و فقط باید منو نگاه می کرد و با من حرف می زد وقتی که می دیدم داره با مامانی حرف می زنه انگشتمو می کردم تو لپش و صورتشو بر می گردوندم طرف خودم....مامانی هم فقط می گفت هییییییی روزگار...

--امروز صبح داشتم می اومدم مهد از توی ماشین یه شکلات برداشتم و دوباره خودمو پرت کردم سمت شکلاتا که شکلات می خوام بابایی هم گفت توی دستت داری پسرم...منم سریع اون یکی دستمو باز کردم که یعنی این دستم خالیه که


کلمات کلیدی:
 
من و عاشورا و نگرانی مامان برای حرف زدنم
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٥ 

سلام مامانا..باباها..خاله ها..عموها..دایی ها

من اومدم.

برای مراسم عاشورا وتاسوعا یک شب مامانی و بابایی منو با خودشون بردن بیرون..منم یه حالی به احوال مامانی دادم و از بغلش پایین نیومدم تازه بابایی هم که منو زیاد بغل نمی کنه می گه کمرم درد می کنه (البته مامانی هم همیشه با حرص بهش می گه به محض اینکه این بچه بزرگ بشه کمر درد تو هم خوب می شه) واسه همین مامانی داغوووووووون شد.... تازه هر چی از این علم ها که بالاشون یه چیز سفیدی شبیه پر داره می دیدم باید منو می بردن پیشش تا بهش دست بزنم...دو تا خانمه کناردست ما وایستاده بودن و داشتم دو تاکاسه کوچک دستشون بود که داشتن میخوردن ..منم کنجکاو اون قدر نگاشون کردم تا از رو رفتن و دلشون برام سوخت...دیگه یکیشون برگشته به مامانم که حواسش نبود می گه خانم این  دست نخورده است..این بچه این جوری نگاه می کنه من از گلوم پایین نمی ره...اینو بهش بدین...دیگه مامانم گفت نه بابا و این حرفا آخرش مجبور شد بابایی رو بفرسته بره از همین نذری هایی که دست این دو تا خانوم بود بگیره برا من بیاره..منم نامردی نکردم تا تهش رو خوردم...

دیگه اون شب مامانی بینوا خسته شد ولی تا دوروز بابایی از کمر درد ناله میکردسوال و این شد که مامانی کلا از خیر رفتن به این جور جاها با من گذشت.

روز عاشورا من و مامانی رفتیم خونه مامان بزرگی(مامان بابایی )و من اونجا کلی با عمه جونی بازی کردم و کلی خودمونی شدم.تازه یه پرتقال رو گرفته بودم همش پرت می کردم زیر کابینت و با همون روش پانتومیم خودم بهش حالی می کردم بره اونو برام از زیر کابینت در بیاره...اگرم اون حواسش به من نبود و داشت با مامانم صحبت می کرد دیگه اونقدر با انگشتم همه جاشو سوراخ میکردم که مجبور بود بره بیاره...همه کارامو هم به اون می گفتم....شبش هم کلی بهش می گفتم (یعنی با اشاره)که منو دنبال کنه من فرار کنم....

فرهنگ لغات کلمات منم هنوز پیشرفت زیادی نکرده فقط به انواع خوراکی جامد می گم :آآآآآآرند(حرف "ر" و "ن")واضح نیستن یه چیزی بین اینا)

به انواع خوراکی مایع :آآآآپ

مامانی برام از این کارتهای میوه و حیوانات و رنگها رو خریده...البته رنگهارو هنوز برام باز نکرده...هشت نه تا میوه رو جدا کرده می چینه جلوم بعد یکی یکی اسم می بره می گه مثلا "کیوی رو بده به من"منم کیوی رو می دم بهش...بعد می گه" کیوی رو چیکار کنیم؟؟"منم انگشتمو تا آخر فرو می کنم تو حلقم که یعنی می خوریم....

مامانم دیگه واقعا نمی دونه باید چیکار کنه که من حرف بزنم...توروخدا شما کمکش کنین.....

 


کلمات کلیدی:
 
اولین گزارش تصویری من
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱ 

برای شروع عکس گذاری دو تا از عکسای یکسالگیم رو مامانم برام میزاره...به زودی یکسری از عکسامو از تولد تا الانو می گم بزاره اینجا.............

 

 

 

 

 

پ.ن.سمیه جون مامان ایلیا مرسییییییییی.

پارمیدا جون وبلاگت برای من باز نمی شه!!!!!!!!

 


کلمات کلیدی:
 
رادوین از خاطرات خود می گوید
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤ 

یه سری تصمیمای جدید گرفتم.تصمیم گرفتم اینجارو فقط برای رادوین گلم نگه دارم و بنویسم....برای خودمم شاید یه وبلاگ دیگه باز کنم با یه اسم دیگه .

اولین پست از زبان رادوین جون

4 شنبه 4 دی ماه 87

سلام خاله جونها و ایضا عمو جونها

انقده خوشحالم که بالاخره مامانی منو به رسمیت شناخت تا منم بیام خودم براتون بنویسم..خیلی ذوق زده شدم....بهش بگین بازم از این کارا بکنه...اما خاطرات من توی این چندروز گذشته:

****هفته قبل برای عید غدیر رفته بودیم خونه مامان بزرگ(مامان مامانم) .خاله کوچیکه چند سال قبل واسه کاردستی عروسک درست کرده بود.یه چیزی بین خرگوش و هاپو شده بود ...دیگه اونجا منم با این بازی می کردم ...برگشتنی خاله اونو داد به من با خودم بیارمش...وقتی رسیدیم خونه ،مامانی اونو انداخت تو ماشین لباسشویی تا شسته بشه و تمیز باشه...اما از اونجایی که خاله خانم به جای چشمای اون عروسک از دگمه و به جای دهنش هم از این فوم های رنگی با چسب استفاده کرده بودیه چشم و دهنش کنده شد و گوشاش هم یکم شل شد...اما بشنوید که من چنان به این عروسک شل و پل علاقمندم که مامانی عنقریب دو تا شاخ روی سرش سبز می شه(آخه تا الان هر چی عروسکه هاپو و خرس و نی نی و...رو زیاد دوست نداشتم و فقط در حدی که چشماشونو بکشم یا گوشاشونو گاز بگیرم باهاشون بازی می کردم)من موقع خوابم هم اول می گردم دنبال این چلی (اسم مخفف عروسک چلاق)بغلش می کنم بعد می خوابم.دیروز هم بردمش دادم به مامانم که بهش شی شیر(همان شیر مادر) بده ..بعد دیدم مامانی بهش شیر نمی ده به زور اونو از تو یقه مامانی انداختم تو...به قول مامانم دیگه یقه لباساش با پایینشون هم اندازه شدن..چون من هر موقع شی شیر می خوام دو تا دستامو از اون تویقه میندازم داخل و یقه مامانی رو می کشم پایین....

**** بسیار به کامپیوتر علاقمند شدم.این علاقه من از یکسالگی شروع شد.چون تا قبل از اون مامانی اصلا سعی می کرد منو جلوی کامپیوتر نبره تا  اشعه اش به من نخوره زیاد ..ولی بعدش وقتی روشن می کرد که ورزش کنه منم با ها ش ورزش می کردم(این نظر خودمه ولی مامانی می گه زیر دستو پاش می لولم )بعد که حوصلم سر می رفت سریع می رفتم و یه دکمه رو که بزرگتر بود می زدم(به قول مامانی پاور)و کامپیوتر می گفت دی دی دی دی و خاموش می شد و مامانی هم حرص می خورد...واسه همینم دیگه مامانی موقع ورزش هر وری من می رم اونم می چرخه همون وری کاراشو انجام می ده بیچاره مامانی !!!!تصور کنید داره می پره همزمان مجبوره بچرخه تا ببینه من دارم چیکار میکنم...اوایل دستم به کیبورد نمی رسید ولی الان هر چقدر مامانی دورش می کنه بازم دستم می رسه...تازه یه بار که مامانی رفت تلفن جواب بده من سریع دو تا سی دی برداشتم گذاشت توی سی دی درایو اما تا مامانی اومد دید در اون باز نمی شه کلی فشارش داد و اون دو تا سی دی رو در آورد و نزاشت من فیلم ببینم..این مامانی اصلا به خواسته های من اهمیت نمی ده...به خاطر  همینم مامانی رفت دستگاه دی وی دی خرید و برای من هم چند تا سی دی آهنگ بچگانه..ولی من هنوزم همون کامپیوتر رو به رسمیت می شناسم و هر وقت بریم تو اتاقی که کمپیوتر هست می رم و روی موس می زنم و دکمه کیس رو می زنم که به مامانی با زبون خودم  بگم اونو روشن کنه ..بعد که مامانی می گه"پسرم روشن کنم چیکار کنی؟"منم تند تند پامو می کوبم زمین که یعنی روشن کن تا نانای کنم!!!!!!!!

****از شش هفت ماهگی ،دکتر من به مامانم توصیه کرد که کاری کن که بچه به سه تا ماده غذایی علاقمند بشه و بخوره"سیر،پیاز،ماست"خلاصه مامانی هم همیشه توی سوپ من یه عالمه پیاز می ریخت .امامن وقتی دیدم بابایی با چه علاقه ای پیاز خام می خوره (ایضا گاهی اوقات مامانی)گفتم مگه من چیم کمتره؟؟؟منم پیاز خام خوردم.و حالا به قول مامانی یه پیاز خور حرفه ای هستم و به قول بابایی تا هفده هجده سالگی کمرم توپ توپ می شه ...و باز به قول مامانی وای به حال زنم...

حالا اینارو گفتم که بگم پریروز مامانی از تو یخچال غذای منو درآورد که گرم کنه منم سریع یه دونه بیسکویت ساقه طلایی برداشتم(مامانی هم چون می دونه من فقط دست می گیرم ونم یخورم زیاد بهم گیر نمی ده)خلاصه پیاز پوست کنده برای نهار هم روی میز بود منم یه تیکه گرفتم و حالا تصور کنید یه گاز به پیاز می زدم یه گاز به بیسکویت!!!!!!!!!به قول مامانی رژیم غذایی من منحصر به فرده..بعدش بیسکویت رو انداختم کنارو اومدم کنار ظرف ماست و پیاز رو می زدم بهش و می خوردم!!!!!!!!به نظرتون مگه این کارا عجیبه که مامانی و بابایی از خنده غش کرده بودن؟؟؟؟؟

*****بیشتر اعضای بدنم رو می شناسم:

مامانی می گه:

-چشمات کو؟؟؟

چشمام رو تند تند باز و بسته می کنم بعدش با شستم می کنم تو چشم

همینطور مماخ،پیشونی،لب،چونه(بعضی وقتا اشتباهی شونه  سررو نشون می دم)دندون،زبون، گوشها،دستها،انگشتا،ناخنها،پاها،شکم،ناف،جی جیش و موهام رو بلدم و ازم می پرسن همه رو نشون می دم.

****کارایی که می کنم:

اخم می کنم و مثلا می ترسونم....از خنده غش می کنم (یعنی می شینم و دستامو از بالا میارم میزنم زمین و می خندم)....بوس می فرستم بسیار زیاد....بوس می کنم به طرز بسیار چسبنده و آبدار (البته افراد کمی رو می بوسم .اولها فقط مامانی رو می بوسیدم و حتی بابایی رو هم نمی بوسیدم و بابایی کلی حسودیش می شد..هر چند با توجه به نوع بوسه های من که عملا صورت طرف مقابل رو لیس می زنم مامانی ترجیح می ده من کسی رو نبوسم).....مثلا قهر می کنم و ساعدم رو می زارم جلوی چشمام و از اون زیر یواشکی نگاه میکنم...قایم باشک بازی می کنم ولی همیشه من باید چشم بزارم و بقیه قایم شن(این بازی رو از یکسالگی می کنم)....سیم جارو برقی رو جمع می کنم...با دستمال کاغذی زمین رو تمیز می کنم...هر وقت مامانی می ره دستشویی پشت در وامی ایستم تا منم دستامو بشورم و بعدش با یه عروسک پیشی کوچولو که توی دستشویی هیت بای بای کنم و براش بوس بفرست و برق دستشویی رو خاموش کنم.... دستمال می گیرم و توش فین می کنم....می رم بالای مبل و دستامو باز می کنم و خودمو پرت می کنم تو بغل مامانی یا بابایی بعدش کلی می خندیم....هر جای مامانی اوف بشه می رم می بوسمش تا خوب بشه ولی هر جای بابایی اوف بشه می خندم...هر جای من اوف بشه باید همه افراد حاضر توی اتاق بوس کنن تا خوب بشم ،یه بار پام اوف شده بود می رفتم جلوی همه (همون مامانی و بابایی بودن فقط)دستمو می زاشتم رو شونه شون و پامو می آوردم بالا تا بوس کنن....اگه موقع بازی به جایی بخورم یا بخورم زمین می رم به مامانی و بابایی توضیح می دم و یه بار که فکر کردم مامانی متوجه نشده رفتم دوباره جلوی میز وایستم و سرم رو بعدشم میز رو نشون دادم بعد سرم رو کوبیدم بهش که یعنی به مامانی بگم سرم خورد به اینجا.....می رم جلوی حموم وامی ایستم و سرمو می شورم یعنی که من رو ببرین حموم....عاشق کامیونم.وقتی توی خیابون هستیم یا توی ماشین نشستیم به محض دیدن یه کامیون هیجانزده می شم و تند تند بهش اشاره می کنم و یه حرفای نامفهومی می گم.تازه اگه ببینم حواس مامانی و بابایی به من نیست اونو رو صدا می کنم و تا موقعی که اونا نگن واااااااااای چه کامیون بزرگی ..آره پسرم کامیون و من یه لبخند ملیح تحویلشون ندم خیالم راحت نمی شه.....شب به خیر هم می گم به این تر تیب که اول یه بوس می فرست بعدش با هرکدوم از دستا و بعد با هردودست همزمان بای بای می کنم و آخرش یه بوس دیگه می فرستم....جدیدا هم بسیار به لباس پوشیدن علاقمندم و سعی می کنم اونارو بپوشم و چند بار مامانی دیده که من چند تا بلوزم رو برداشتم و آستیناش رو روی همدیگه پوشیدم...دیروز شال و کلاهم رو پوشیدم اومدم به مامانی اشاره می کنم به من شیر بده (با همون روش دست تو یقه)که بخوابم....

برای اینکه یه وقت نگین چه نی نی پرحرفی فعلا همینجا تا پست بعدی خداحافظی می کنم.بوس بوس بوس

 


کلمات کلیدی:
 
من و پسرم
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱ 

1شنبه 1 دی1387

خیلی وقت بود که به خاطر یه سری مشکلات و بعد از اونم به خاطر اینکه وقتی وبلاگ خیلیای دیگه رو می خوندم که چقدر قشنگ حتی مسائل روزمره زندگیشون رو می نویسن احساس می کردم خیلی عامیانه می نویسم.البته از اونجایی که هیچ وقت نویسنده خوبی نمی شم کم کم خودم رو قانع کردم که حداقل مزیت اینجا می تونه ثبت خاطرات پسرم باشه.......برای همینم دوباره اومدم که خاطرات نی نی گلم رو بنویسم

اولش بگم که توی این پست شاید خیلی از این شاخه به اون شاخه پریدم و یکمی هم طولانیه که دلیلش اینه که می خوام کلیه کارای گل پسرمو به عنوان یادگاری برای خودم نوشته باشم. بنابراین اگه حوصله تون نمی گیره برید به پی نوشتها...

پسر کوچولوی ناز من الان 1 سال و 6 ماه و 18 روزه است.هفته قبل یکشنبه واکسن یک سالو نیمگی رو براش زدیم.چه واکسن بدی هم بود.اما تو این مدت کلی کلی کارای جدید یاد گرفته.....

اولیش و مهمتر از همش راه رفتنشه که پسر گلم روز ...(از تقویم خونه باید تاریخ دقیقو در بیارم )اولین قدمش رو برداشت و بعد از اون هم یه مدتی طول کشید تا کاملا بتونه راه بره....دندونای کرسیش هم  اواسط آبان ماه در اومد.....موهاش رو توی یکسالگی بردیم آرایشگاه مردونه و براش کوتاه کردیم..کلی قیافش عوض شد برام..(البته الان دوباره بلند شده و شبیه نی نی ها شده) توی آرایشگاه هم پدری ازمون دراومد که نگو...موهاشو یادگاری نگه داشتم...اوایل که راه می رفت فقط توی خونه راه می رفت و توی خیابون به هیچ عنوان قدم از قدم بر نمی داشت ولی الان یکی دو ماهی می شه که دیگه بیرون و توی خیابون هم راه می ره...نزدیک خونه مون یه سوپری هست که خریدامونو ازاونجا می کنیم..این پسرک هم عاشق اونجاست و هر دفعه از هر جهتی که به سمت خونه می ریم یه چهارراه مونده به سوپری هیجانزده می شه و چنان سروصدایی را می ندازه که دل آدم غش می ره براش...بعدشم می ره داخل مغازه و دوتا خوراکی برمیداره(چون باید هردوتا دستش پرباشه) و میاد بیرون...دیگه بیشتر غذاهای خودمونو بهش می دم و کمتر غذای اختصاصی خودشو ..البته فرنی و سرلاک و تخم مرغ همچنان جزو غذاهای مورد علاقش هست...از میوه ها عاشق اناره...هر وقت می خوام یه کاری کنم که توی دست و پام نباشه(مثلا شام درست کنم)یه روزنامه پهن می کنم زیرش و یه انار می دم دستش اونم شروع میکنه با اون دستای کوچولوش یکی یکی دونه هارو در آوردن وخوردن..پوست کندن یه سری از میوه هارو یاد گرفته مثل موز و نارنگی و این میوه هارو اگه پوست کنده بهش بدم نمی گیره و حتما یاید بدم خودش پوست بگیره ..خیلی وقتا هم پوست می گیره و یه کوچلو می خوره و می ندازه و می ره سراغ بعدی تا اون رو پوست بگیره..اون وقت من وبابایی مجبوریم جورشو بکشیم و میوه های پوست کندشو بخوریم...کلا زیاد بهش گیر نمی دم و اگه بخواد بیاد چیزی رو برداره و بازی کنه اگه خطرناک نباشه کاری باهاش ندارم...عاشق قاشق چوبی و در قابلمه واین جور چیزاست...همه رو میاره وسط پذیرایی می ریزه و بازی می کنه...از این بلوکهای رنگی داره ،اونارو هم خیلی دوست داره ..هر روز باهاشون یک بار هم که شده بازی می کنه...تا 8 تارو شمردم دیشب به هم چسبوند و درختشم گذاشت روش...بازیش که تموم شده بهش می گم مامانی جمعشون کن ،اونم یکی یکی همه رو جمع می کنه می رزه توی جاش آخر سر که پرشد همه رو برمی گردنه خالی می کنه رو زمین و می ره دنبال کارش...شیطوه شده اساسی ..عاشق اینه که دنبالش کنم اونم فرار کنه و جیغ بکشه...همین جور الکی مثلا تا بهش می گم مامانی بریم بوبوش(همان شستن نی نی در هنگام تعویض پوشک)د بدو در رو با جیغ و خنده سمت بابایی یا هر کس دیگه ای که اون حوالیه (در صورت عدم وجود هیچ شخص جاندار فرار به سمت مبل و تلویزیون و کلا هرچیزی )در موقع لباس هم دوباره همین بساط رو داریم.بعضی موقع ها هم کرم از خودمه و بازی رو شروع می کنم و اونم فرار می کنه دیگه خیلی کم میاره و گیر می کنه جایی شروع می کنه به دویدن طرف شخص مهاجم یا وای می ایسته با اخم تو چشات نگاه می کنه و داد می زنه اوووووووووکه من عاشق عاشق این حرکتشم....

تنها نکته ای که پیشرفت خوبی توش نداشته حرف زدنشه ..که البته اونم گذاشتم به حساب دیر زبونیش..چون با دکترشم صحبت کردم گفت مشکل خاصی نداره و هنوز وقت داره..تنها کلمه ای که خیلی زیاد و تقریبا برای همه چیز استفاده می کنه کلمه """اپ"""هستش با توجه به مکان و زمان معنیش فرق داره...مثلا اگه اون دوروبرها هرشکلی از آب مثل فواره توی میدون،لیوان آب یا شیر آب یا شیشه خوش باشه معنی آب رو میده..حتی چایی و شیر نیز و با کمال تعجب حتی گوجه فرنگی و کلا هر چیزی که بتوان خورد یا حتی نخورد آپ می باشد....

معنی دیگه این کلمه زمانیه که هرنوع هاپو اعم از سگ عروسکی یا زنده (چه بصورت عکس چه در تلویزیون چه در مغازه اسباب بازی فروشی خیابان) دیده شود که البته در این مورد  هم کلیه حیوانات از جمله پرندگان و گربه هم شامل حال می شوند.

فقط سوسک یه اسم  منحصر به فرد برای پسرک داره "اوس"البته اینم هر آشغالی که روی زمین باشه اعم از پوست پرتقال یا نارنگی یا هر چیزی که از دور شبیه یه سوسک کوچولو دیده بشه شاملش می شه..و از اونجایی که یه بار من توی حموم یه دونه از این سوسکارو(از این کوچیکاش) با دمپایی کشتم آقا یاد گرفته و تا یه آشغال مشابه می بینه سریع می ره دمپایی آشپزخونه رو میاره و می زنه روش بعدش به من اشاره می کنه برم با دستمال کاغذی برش دارم.

از کلمه های دیگه هم فعلا فقط "مامانی "و" بابا " رو می گه اونم فقط موقعی که مجبور بشه...کلا بقیه کاراش رو با پانتومیم و اشاره به ما می فهمونه..البته یه مقادیر زیادی هم سخنرانی می کنه و آواز می خونه البته کاملا به زبون خودش...آخرش هم هر هر می خنده...وقتی چیزی ازش بپرسم مثلا بگم "مامانی ماست هم می خوری؟" سرشو تند تند دوبار تکون می ده و می خنده ومنم کلی کیف می کنم و دوباره می پرسم ولی اونم انگار بفهمه  بقیه اش سرکاریه دیگه به بقیه جواب نمی ده...فندک گاز رو خیلی دوست داره و خونه هرکی بریم اول یه سر می ره توی آشپزخونه و فندک گازشون رو می زنه تا صدا بده بعدشم می ره به بقیه کاراش مشغول می شه...وقتی پوشکشو خیس یا کثیف بکنه می ره پوشکشو میاره و کرم و زیر پاییش رو هم می ندازه وسط اتاق بعدش میاد منو از پشت هل می ده که یعنی منو ببر بشور ..حالا تا من بهش می گم بریم بشورمت مثل همونی که بالا گفتم شروع می کنه فرار کردن و خلاصه بازیش می گیره....

الانه دیگه بیشتر غذاهارو دوست داره خودش بخوره منم همیشه یه قاشق می دم دستش خودش می خوره منم وسطاش به یه قاشق دیگه بهش غذا مید م...از چنگال بهتر بلده استفاده کنه تا قاشق..ماکارونی و سیب زمینی سرخ کرده رو خیلی دوست داره...جدیدا یاد گرفته چیزایی مثل پسته و بادوم رو هم می خوره و یه کار دیگش هم که به من و باباش نرفته اینه که آشغالهای میوه هایی که پوست می کنه یا آشغالهایی رو که بدیم دستش می بره می ندازه سطل آشغال..

فین کردن و نفسعمیق کشیدن رو بلده...بهش می گیم نفس عمیق بکش چند تا پشت سر هم می کشه..البته این کارو باباش بهش یاد داده....

با آهنگای شاد شروع می کنه یه مدل بامزه ای رقصیدن البته بیشتر شبیه شلنگ تخته انداختنه...وسطاش شروع می شه به بپر بپرو این چیزا ...بعضی موقع ها منم باهاش همراهی می کنم اونم که انگار رفته سیرک از خنده غش میکنه منم که عاشق خنده هاشم شروع می کنم شلنگ تخته انداختن اونم غش غش می خنده و حرکات منم تقلید می کنه بعد دوتایی غش غش می خندیم.

این برای دست گرمی بعد از مدتها که ننوشته بودم.

 

پ ن .اما از خودم که حالم خوبه و وزنم کاملا برگشته به د وران قبل از بارداری و کلیه لباسها اندازم شدن...عروسی خواهر خانمی هم 17 آبان بود که به سلامتی برگزار شد و رفت دنبال زندگیش...البته چند وقتی بود که از نظر روحی حالم خوب نبود و توی یه بحران فکری دست و پا می زدم که حتما دلم می خواد اینجا بنویسم تا نظر شمارو هم بدونم.البته از اونجایی که هیچ وقت قلم خوبی نداشتم امیدوارم بتونم کاملا منظورمو بگم...قلب

 


کلمات کلیدی: