ماجراهای مهد کودک
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦ 

شنبه بيست وششم آبان ماه

سلام.امروز هوا ابريه ..الان هم ساعت دو بعدازظهر..پسرم رو خوابوندم و لباسهاي كثيفش رو شستم و اومدم تا اينجا از اين چند روزه بنويسم.

هفته قبل هجدهم تولد من بود.با كمال تعجب بابايي يادش رفته بود .من از شب هرچي منتظر موندم تا شايد يادش بياد افاقه نكرد.آخرشم مجبور شدم خودم بهش بگم البته با يه مقدار حرص...اونم رفت و سريع يه دسته گل و كادو برام گرفت.با اين كارش حالم بدتر شد.آخه اين مردا چرا متوجه نمي شن كه كادو برامون مهم نيست.مهم اون به ياد موندنشونه...بگذريم........

چرخيدن روي شكم گل پسر كامل شده ديگه..تا سرم رو برمي گردونم مي بينم سرش رفته يه ور ديگه..وقتي سرپا نگهش مي دارم يه ذوقي مي كنه كه نگو..تند تند پاهاشو  مي زنه زمين ...چشماشم يه برق خاصي مي زنه كه ديگه نمي تونم خودمو كنترل كنم و كلي بوس بوسيش مي كنم.پوره هويج رو چندروزيه كه براش شروع كردم.ظاهرا بهش لاقه داره ..چون خودشو پرتاب مي كنه سمت ظرف غذا...حريره بادوم رو كه فكر كنم فقط نصفش بره توي شكمش با بقيه اش دوش مي گيره....

چهارشنبه هفته قبل رفتيم خونه مامانم و خواهرم هم عروس شد و مراسم بعله برون بود.منم كه يه يكسالي مي شد حركات موزون نكرده بودم جاتون خالي حسابي حسابي دلي از عزا در آوردم.ولي اين دوسه روزه نمي دونم چرا پسرم اينقدر بد خواب شده بود.شب اولي كه اونجا بوديم تا شش صبح نخوابيد.شب دوم هم ساعت سه نصفه شب خوابيد.خيلي خوابش مي اومد كاملا معلوم بود ولي نمي خوابيد.حالا از ديشب كه اومديم خونه ساعت دوازده گرفت خوابيد تا ساعت يازده امروز كه به زور بيدارش كردم.البته اون وسطا بيدار مي شد شير مي خورد و دوباره مي خوابيد.

در راستاي پيداكردن مهدكودك يه مهد ديگه هم پيداكردم كه نزديك محل كارمه...خيلي نزديك  پياده برم سه چهار دقيقه اي اونجام .با مسوول اونجا هم صحبت كردم رادوين رو قبول كردند.ظاهرا هم جاي خوبي بود.بچه شيرخوار هم زياد ندارند با رادوين جونم مي شه دوتا....مهد قبلي كه ديده بودم هفت تا بچه شيرخوار بودند...حالا موندم چكار كنم..جاي قبلي رو تعريفش رو شنيدم و از مامان يكي از بچه هايي كه همونجاست .ولي اگه اونجا باشه نمي تونم در طول روز برم بهش سر بزنم و بايد شير خشك هم بخوره..اما اگه اينجا بزارم مي تونم روزي دو يا بعضي مواقع سه بار برم بهش شير بدم....نمي دونم چيكار كنم؟؟؟شما جاي من بودين چيكار مي كردين؟؟؟

چهارشنبه صبح از سر كار زنگ زدند كه يه نامه اومده (راجع به كاري كه قبلا دست من بود) كسي توي جريان قضيه نيست اگه مي توني يه سر بيا ببين چه خبره..من كه كسي نبود تا پسرم رو نگهداره بنابراين شال و كلاه كرديم و گل پسر مامان رفت سر كار مامانيش...همكارام همه مي گفتند كه پسرم شبيه خودمه..منم كلي از خودم ذوق در وكردم...روي يكي از همكارام هم كلي شير برگردوند...بيچاره اون!!!!!!!!!

باورم نمي شه كه از چند روز ديگه بايد برم سركار....دوران سختيه ..تا بتونم به مهد گذاشتنش عادت كنم احتمالا يكم بهم سخت بگذره ولي خوب چاره اي نيست......

 


کلمات کلیدی:
 
اولين شب بيداری بر سر پسر تب دارم
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٠ 

شنبه نوزدهم آبان ماه

سه شنبه صبح كه بيدار شدم احساس كردم پسري يكم ناخوش احواله.اولش فكر كردم شايد هنوز خوابش مياد ولي بعد كه دماي بدنش رو گرفتم ديدم يكم تب داره...دماي اتاق رو آوردم پايين و لباساش رو كم كردم و بهش شير دادم با يه مقدار آب جوشيده خنك...ديدم دماش پايين نيومد .ديگه مطمئن شدم كه تب كرده..بهش قطره استامينوفن دادم و مرتب هم دماي بدنش رو چك مي كردم.مريض شدن اين پسر هم به من رفته...چون منم روزهاي تعطيل و جمعه ها معمولا مريض مي شم..ديگه سه شنبه هم تعطيل بود.چون مي خواستم پيش دكتر خودش ببرم گفتم اگه تا غروب ديدم تبش كنترل نشده مي برمش دكتر اگر نه فردا مي برم پيش دكتر خودش...بعدازظهر ديگه يكم آبريزش بيني پيداكرد و ديدم دماغشم داره كيپ مي شه..ديگه شال و كلاه كردم و با بابايي برديمش بيمارستان...اونجا دكتره معاينه كرد و يكي دو تا دارو داد و گفت يه سرماخوردگي خفيفه...خلاصه اومدم خونه و اون شب تا صبح نخوابيدم و مرتب دماي بدنش رو كنترل مي كردم و پاشويش مي كردم.ديگه صبح عين جنازه ها شده بودم.خلاصه با اين فداكاري كه كردم فكر كنم ديگه بهشت اومد زير پام........چهارشنبه هم گل پسرم تب داشت و نق مي زد و بغل هيشكي آروم نمي شد جز بغل من....غروب بردمش پيش دكترش و اونم گفت كه احتمال خيلي زياد يه ويروسيه به نام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(اسمشو يادم رفت)كه چند روزي تب مياره و بعد تب فروكش مي كنه و بدن مي ريزه بيرون و تموم......همينطور هم شد.ديگه از پنجشنبه شب تب پسرم كلا از بين رفت و تا امروز غروب كه بدنش ريخت بيرون و بازم ما براي اطمينان برديمش دكتر كه گفت ديگه پسرم خوب شده خداروشكر...........اين چند روزي كه پسرم مريض شد خيلي خيلي مشكل بود.دعا مي كنم بچه هيشكي مريض نشه..اونقدر مظلوم مي شن يه جوري ناله مي كنن كه دل آدم كباب مي شه براشون....حالا دارو خوردن اين موش موشك ماهم داستاني داشت براي خودش...با سرنگ مي كشيدم تا بهش بدم يه نيم ساعتي طول مي كشيد.چون تا سرنگو دست من مي ديد لبشو مي بست و لثه هاي بي دندونشو محكم بهم فشار مي داد.

الان ديگه خيلي راحت وقتي روي شكم باشه دور خودش مي چرخه..البته به سمت چپ خيلي راحت تر مي چرخه .با دست چپش هم بيشتر چيزاروبر مي داره.حالا نمي دونم اين مال چپ دست بودنشه يا نه.....جابه جايي شعاييش هم هنوز سانتيمتريه...خودش رو پرتاب مي كنه اگه يه چيزي جلوش باشه كه بخواد بگيره.....به كنترل تلويزيون هم خيلي علاقه داره..هرچيزي هم كه گيرش بياد سريع مي بره سمت دهنش...دو سه روزيه كه بهش حريره بادوم هم مي دم.از چندروز ديگه قراره پوره ها رو براش شروع كنم بعدش هم زرده تخم مرغ رو كه توي شير خودم رقيقش كردم بهش مي دم.آب هم خيلي دوست داره بخوره...اوايل كه بهش غذا مي دادم پيش بند براش مي بستم ولي ديدم همش سرگرم پيش بندش مي شه و به جاي غذا خوردن پيش  بندشو مي خوره اينه كه ديگه الان براش پيش بند نمي بندم ولي بعد از هربار غذا دادن از فرق سر تا نوك پاش غذايي مي شه...خودمون غذامون رو روي اپن آشپزخونه مي خوريم.به پسري هم قبلا توي اتاق غذا مي دادم همش مشغول بازي با قاشق و پيش بند مي شد الان چند وقتيه كه به اونم روي اپن غذا مي دم بهتر مي خوره....

به اين شكلكهاي آهنربايي روي يخچال هم خيلي ابراز علاقه مي كنه با يه گل آفتابگردون كه توي اتاق خواب هست.معمولا وقتي مي بيندش چند لحظه اي ميخ مي شه و اگه حالش خوب باشه براش آواز مي خونه...توي روروئك هم مي زارمش ..ولي روروئكش رو هم مي خوره...نمي دونم چه جوري بايد يادشون داد كه با روروئك اين ور اون ور برند.خودشون ياد مي گيرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

معمولا موقعي كه خيلي خوابش بياد و خسته  و كلافه باشه فقط بايد بغلش كنم و يكم راه برم تا بخوابه..اين جور موقعها هم شروع مي كنه يه صداهاايي شبيه ناله (اه ههههههههه)با فتح الف از خودش در مياره كه فقط مي خوام گازش بزنم و بخورم.انقدر اين صدارودرمياره تا خوابش مي بره......به جعبه دستمال كاغذي هم خيلي ابراز علاقه مي كنه...خلاصه اينكه دنيايي داريم ديگه...الان هم خوابيده و منم دارم از فرصت استفاده مي كنم.تا بيدار نشده برم يه چرت بخوابم.فعلا خداحافظ

پ ن 1: قراره آخر هفته براي خواهرم خواستگار بياد.ما هم قراره بريم اونجا.خيلي خوشحالم.آخه اولين باره كه خواهر عروسم.

 


کلمات کلیدی:
 
دل نگرانی های یه مادر
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳ 

يكشنبه 13 آبان ماه

ديروز پنجمين ماهگرد رادوين كوچولوي ما بود.به همين زودي.....صبح با صداي پسرم از خواب بيدار شدم .بهش شير دادم و عوضش كردم دوباره گرفت خوابيد.از اونجايي كه شبها دير مي خوابه و هنوز نتونستم موفق بشم كه ساعت خوابش رو بيارم جلو براي همينم صبح ها اكثرا تا نه و نيم مي خوابه ..منم تا اون خواب بود رفتم ورزش كردم و دوش گرفتم بعد كه پسرم بيدار شد آمادش كردم كه بريم مركز بهداشت براي چكاپ قد و وزن ماهانش...بر خلاف امروز كه انگار از زمين و آسمون داره بارون مياد ديروز هوا آفتابي آفتابي بود.پسرم هم كلي آفتاب خورد.قد و وزنش خوب بود و خانمه گفت رشدش خيلي خوبه...

از خودمم بگم كه از اونجايي كه موقع بارداري يه مقدار !!!!!!!!پرخوري كرده بودم(در واقع جو گير شده بودم)حدود 25 كيلو وزن اضافه كرده بودم .يعني از يه خانم خوش تيپ 60 كيلويي تبديل به آدم چاق 85 كيلويي شده بودم.بعد از زايمان وزنم 76 كيلو شد .الان در حال حاضر هم تونستم تا 5/67 كيلو پايين بيام.يه شش كيلو ديگه بيام پايين حله....

اينم از مزاياي مادر شدنه كه بخواي نخواي اونقدر فعاليتت زياد مي شه كه خود به خود لاغر مي شي...

از حدود هفده روز ديگه بايد برگردم سر كار...يعني از اول آذر....اين چند روزه خيلي استرس داشتم براي اينكه ني ني رو كجا بزارم.

مامانم كه پيش ما نيست.بنابراين سه تا راه حل داشتم:

1-     يه پرستار (يه آدم غريبه كه از اين شركتهاي خدماتي مي فرستند)بيارم تا توي خونه پسرم رو نگهداره

2-     يه پرستار (مثل همون بالايي) بيارم و بچه رو خونه مادر شوهرم نگهداره(حداقل نظارت اونا هست و من خيالم راحت تره)

3-     بچه رو بزارم مهد

خوب مسلما بهترين گزينه شماره دو بود.ولي مادر شوهرم موافقت نكرد .(ظاهرا راحت نبودند كه هر روز پرستار اونجا باشه)عوضش پيشنهاد داد كه يه كارگر بگيريم تا هر روز كارهاي خونه اونارو انجام بده تا اون بچه رو نگهداره...البته بعد از چند روز خودش از اين پيشنهاد انصراف داد.

بين دو گزينه باقي مونده نهايتا من مهد رو ترجيح دادم.چون يه چيزايي از اين بعضي پرستارا شنيدم كه از تصور اينكه يكي از اون چيزا سر بچه آدم بياد آدمو ديوونه مي كنه...

داشتم مي گشتم دنبال يه مهد خوب كه بصورت اتفاقي با يكي از دوستان راجع به اين قضيه صحبت كردم.اونم يه مهدي رو معرفي كرد و گفت كه يكي از بچه هاي فاميلاشون اونجاست و خيلي از اونجا راضين ...ديگه امروز رفتم و ديدم.به نظر جاي خوبي مي اومد.بچه ها هم خيلي خوشحال و راحت به نظر مي رسيدند.حالا ديگه توكل به خدا كردم و انشاالله از اول مهر مي خوام پسرم رو بزارم اونجا...بي منت....ظاهرا اين تنها گزينه ممكنه هستش ...

الان هم پسرم خوابه و منم دارم از فرصت استفاده مي كنم.

راستي يه دقيقا دو هفته است كه به پيشنهاد دكترش غذاي كمكيش رو شروع كردم.هفته اول فقط روزي يه قاشق مربا خوري فرني...هفته دوم هم فرني رو بيشتر كردم تا به نه قاشق رسيد.الان هم دارم براش شير برنج مي پزم تا بيدار كه  شد بعنوان نهار يه قاشق بخوره...بقيه اش رو فرني ..همينطور كم كم فرني رو كمتر كنم و شير برنج رو بيشتر...از هفته ديگه هم قراره بهش سوپ بدم.

از غذا خوردنش هم نگو كه ديگه داستانيه براي خودشيه قاشق كه بهش دادم قاشق رو سفت مي چسبه و ولش نمي كنه...بعدش هم دقيقا از فرق سرش روفرني مي ريزه.....آب رو هم مي ريزم توي فنجون و بهش مي دم..قطره آهن رو هم با قطره چكون مي ريزم آخر دهنش..

يه كارايي مي كنه كه شك مي كنم نكنه داره دندون در مياره...آب دهنش همينجور مي ريزه و همه چي رو با دهنش سفت مي گيره و انگار گاز مي زنه ...حتي يه بار تا رفتم دستهامو بشورم بيام ديدم بالش رو از زير سرش كشيده بيرون و داره مي خوره....موقعي كه عوضش مي كنم خيلي ذوق مي كنه...با پاهاش همينجور يكسره مي كوبه به پاهام....حدود چهار پنج روزه كه مي تونه پاهاش رو با دستاش كاملا بگيره و حتي چند بار هم ديدم كه شست پاشو كرده توي دهنش......اينجور موقع ها دلم ميخواد بخورمش...

از حدود سه ماه ونيمه ديگه كاملا غلت مي زنه...الان وقتي برمي گرده خيلي تلاش مي كنه سينه خيز بره ...يه چند روزيه كه پيشرفت كرده و در صورتي كه پاهاش به چيزي مثل پاي من بخوره خودش رو هل مي ده و مي ره جلو....چه در حالت پشت يا به شكم خوابيده مي تونه دور خودش بچرخه....يعني سرش اگه رو بالش باشه وقتي مي ري و بر مي گردي مي بيني پاهاش رو بالشه.....

با همه زحمات بي شائبه اي !!!كه اينجانب براش مي كشم ولي علاقه وافري به باباش داره به محض اينكه از در مياد تو يه دست و پايي مي زنه كه بيا و ببين...از چيزايي كه خيلي دوست داره و حسابي غش غش مي خنده صداي سرفه منه...وقتي سرفه مي كنم يه خنده اي مي كنه كه بيا و ببين....منم بعضي وقتها همينجوري مي شينم ده تا بيست تا الكي سرفه مي كنم تا اون بخنده...در ضمن توي اين مورد سرفه هاي باغباش جواب نمي ده.......خيلي دوستش دارم خيلي خيلي زياد......وقتي مي خوابه وقتي مي شينم نگاش مي كنم اونقدر معصومه كه انگار يه چيزي رو توي دلم فشار مي دن....

ادامه داستان تولدش رو تا الان كه (تا يكماهگيش رو توي پست قبل نوشتم)ننوشتم همينجور در ادامه همين مطالب مي نويسم تا خاطره اي بشه براي بعد....

گل پسرم بيدار شد.مواظب خودتون باشين...

 


کلمات کلیدی:
 
ادامه داستان
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳ 
کلمات کلیدی: