هفت و نيم (بعلاوه سه روز) ماهگی
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳٠ 

هفت و نيم ماهگي

پسرك خوشگل من هفت و ماه و نيمه شد.ديگه واسه  خودش شخصيتي شده و يه عالمه كاراي جديد ياد گرفته...الان دو تا دندون كوچولوي خوشگل توي دهنش داره و بعضي وقتا يه بي قراري هايي ميكنه كه شك مي كنم نكنه داره دندوناي بالاشم در مياد.بعد از مراسم دندونيش كه هفتم دي ماه بود پسرم از بس ناناي ديد ديگه ناناي كردن رو ياد گرفت و تا چند وقت ناناي مي كرد .از همون موقعي هم كه رفت توي هشت ماهگي ديدم داره خودش رو مدل چهاردست و پا نگه مي داره ولي هنوز كامل چهاردست و پا نمي تونه بره ولي سينه خيز كه نه يه چيزي بين سينه خيز و چهار دست و پا رو كاملا حرفه اي شده و با يه سرعتي خودش رو به چيزي كه بخواد مي رسونه كه بايد بدوم دنبالش و از جلوش چيزايي رو كه نمي خوام بگيره بردارم.تازه يه كار ديگه رو هم كه از آغاز هشت ماهگي مي كنه نشستنه...پسرم ديگه كاملا مي تونه بشينه و الان چند روزه كه مي تونه از حالن نشسته به سينه خيز دربياد...

حدود ده دوازده روزي مي شه كه گاز نداشتيم يا اگرم بود اونقدر فشارش كم بود كه فقط گاز خوراكپزي روشن بود و يه مختصري هم شومينه...ديگه آب گرم و شوفاژ كلا تعطيل بود.از امروز خداروشكر آب گرم داريم.ولي خيلي سخت بود اين مدت و خيلي سرد بود.هر سه تامون يعني منو بابايي و ني ني مريض شده بوديم.سرفه هاي من كه هنوز هم ادامه داره...هفته قبل يعني بيستم دي ماه پسرم سرماخورده بود.خلي سخت بود .اون قدر دماغش كيپ بود كه اصلا ني تونست بخوابه ..شير هم نمي تونست بخوره ..غذا هم كه اصلا اشتها نداشت بخوره..اون قدر دلم مي سوخت مي ديدم گشنشه با چه ذوقي مياد شير بخوره بعد نفسش نمي يومد ول مي كرد و گريه مي كرد ..ديگه منم مي شوندمش يا مي خوابوندمش جلوي خودم و كم كم شيرم رو توي ليوان مي دوشيدم و بهش مي دادم تا يه چيزي اقلا ته دلش باشه...با قطره بيني و اين چيزا هم هر چقدر دماغش رو تميز مي كرديم دوباره كيپ مي شد.برعكس اون دفعه اي كه مريض شده بود ود اروهاشو خوب مي خورد ايندفعه دارد دادن بهش ديگه واقعا مصيبتي بود.يه نيم ساعتي طول مي كشيد تا با سرنگ يه شربتشو بهش بده .اونقدر كه گريه مي كرد و دستم رو مي كشيد و دهنشو قفل مي كرد.آخرشم همين كه خيالم راحت مي شد كه تموم شد يهو همه رو بالا مي آورد .تازه شيري رو هم كه با اون همه زحمت بهش داده بودم رو هم مي ريخت بيرون...ديگه يه بار كه رسما گريم گرفت و ديگه مسووليت خوروندن دارد با بابايي شد.حالا واسه باباش ديگه قلدر بازي در نمي آورد عوضش اون قدر مظلوم گريه مي كرد كه دل آدم كباب مي شد.كلا ديگه هر چي سرنگ و قطره چكون مي ديد گريه مي كرد .حتي قطره مولتي ويتامينش رو هم نمي خورد....حالا از صبح تا شب همينجور داشتم لباس عوض مي كردم .لباساي خودش يا لباساي من كه روشون بالا مي آورد يا ملافه ها....بنده خدا ماشين لباسشويي زحمت شستنشون رو مي كشيد ولي توي اون بي گازي خشك كردنشون هم داستاني بود.يه دوسه روزي سر كار نرفتم .به خاطر اينكه هم گل پسر مريض بود و هم مهدشون گاز نداشت و تعطيل بود .هوا هم خيلي يخ بود.خونه ماهم عين اين خونه هاي جنگزده شده اينقدر كه همه جارو پارچه ملافه زديم كه باد نياد.بخاري برقي و اينا هم كه جواب نمي ده...

الالن خداروشكر اوضاع بهتره..گل پسر خوب شده و كلي شيرين كاري مي كنه كه دل من براش ضعف مي ره...با روروئكش ديگه غير قابل كنترل مي شه و به همه جا سرك مي كشه و خرابكاري مي كنه...هر چي رو مبلا باشه مي ريزه پايين ..يه بار رفتم آشپزخونه اومدم ديدم نيست گشتم ديدم رفته زير ميز نهارخوري..يه بار ديگه هم كه رفته بود زير ملافه رو مبلا و صداشم در نمي اومد

اسباب بازي هاش خيلي زود براش يكنواخت مي شن واسه همين هر دوسه روز يه بار عوضشون ميك نم و دوباره چند روز ديگه ميارمش تا باهاشون بازي كنه...غذاهاشم همون قبلي هاست .غذاهاي اصليش سوپ و ماست باسير و سرلاك و شير خودمه...غذاهاي فرعيشم ميوه و فرني و حريره بادوم و پوره هويج و ايناست...

يه چيزايي هم ميگه .حالا يا خودآگاهه يا از دهنش در مي ره نمي دونم...ولي "دددد" با فتح د رو مي گه و الان يه چند روزيه كه لباشو رو هم مي زاره و مي گه "بابابابا.."البتخه ديگه سوزنش گير مي كنه و يه هفت هشت باري مي گه...خلاصه اينكه اين روزا هر روز يه حركت جديد مي كنه...امروزم كه تعطيل بوديم و صبح كه پاشد و ديد كنارشم كلي خوش خوشانش شد و خنديد و غلت خورد اومد توي بغلم و يه چيزايي رو هم داشت با خودش مي گفت..فداش بشم بعضي وقتا اونقدر خوردني مي شه كه نگو...باباش كليد رو مي ندازه تا درو باز كنه سريع بر مي گرده سمت در و اون قدر نگاه مي كنه تا بياد تو و بعدش ديگه با سرو پا و دست و همه چي خودشو مي ندازه سمت باباش كه بغلش كنه...تلوييون هم كه نمي تونيم نگاه كنيم چون كنترل كه مي افته دستش اونقدر مي زنه روش كه يسره كانال عوض مي شه و آخر سرم خاموش مي كنه...آه نمي دونم چرا يه كنترلي نساختند كه بشه خاموشش كرد تا دكمه هاش كار نكنه...به تلفنم علاقمنده و وقتي يكي زنگ مي زنه مي زارم تا با اينم حرف بزنه يه ذوقي مي كنه و اصوات عجيب و غريب از خودش در مياره...همه چيز رو هم مي خوره..ريشه فرش رو هم خيلي دوست داره...از چيزايي كه خيلي باعث خندش مي شه صداي سرفه و عطسه هستش...حالا ما هم كه سرماخورده ..ديگه بساط خنده آقا روبراهه...

خومم هم بد نيستم...اينم خودش خوبه


کلمات کلیدی:
 
شش و نيم (بعلاوه ۴ روز) ماهگی
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢ 

اين روزها خيلي سريع مي گذره ..باورم نمي شه كه دوهفته ديگه جوجه كوچولوي من هفت ماهه مي شه...مي خوام لحظه لحظه اين روزا روثبت كنم تا يادم نره ...

*توي شش ماهگي اولين دندونشو در آورد.اين يه هفته گذشته خيلي بي قراري مي كرد.شبها اصلا نمي خوابيد و با جيغ از خواب بيدار مي شد تا اينكه ديروز ديدم دومين دندونشم بغل همون يكي نيش زده ...خيلي خوشحال شدم.

*موش موشك من اولين سرماي زندگيش رو هم خورد.اونم ازخودم گرفت.حدود ده روز پيش ...وقتي براي چكاپ شش ماهگي برده بودمش دكتر سرما هم داشت.خداروشكر عفونت نداشت .دوتا شربت داد كه بهش بديم.الانم خداروشكر خوب شده..حالا اين سرما خوردگيش مصادف با دومين دندون در آوردنش هم شده بود.ديگه خيلي به بچم سخت گذشت..شربتاشو اول سخت مي خورد قيافش رو يه جوري مي كرد كه يعني خيلي بد مزه است ولي بعد از يكي دوبار ياد گرفته بود تا شربتا و سرنگ رو مي ديد لباشو محكم مي چسبوند بهم و دهنشو سفت مي بست.ديگه خلاصه اونقدر با باباش دلقك بازي در مي آوردم تا اين شربتها رو بخوره...جوري شده بود كه از اينكه مي ديد قطره مولتي يا آهنش رو مي ديم كلي خوشحال مي شد كه يعني همينا رو بهم بدين....

توي سوپش پياز مي ريزم با يه خورده سير .حالا بيشتر دوست داره و بهتر مي خوره ..در ضمن يكي ديگه از غذاهاي مورد علاقش كدو حلوائيه ..ماست رو هم خيلي دوست داره..زرده تخم مرغ رو هم با ماست قاطي مي كنم بهش مي دم.از ميوه ها هم موز و سيب و گلابي بهش مي دم.البته فعلا گلابي زياد بهش نمي دم چون به خاطر دندون در آوردن شكمش شله و اون بدترش مي كنه...دقت كردم ديدم هر غذارو بيشتر از دوبار پشت سر هم كه بهش بدم ديگه دوست نداره و خوب نمي خوره واسه همين سعي مي كنم هر روز غذاهاش متنوع باشه...ديگه واسه خودمونم حوصله غذادرست كردن نداشته باشم ولي واسه اين موش موشك بايد درست كنم.

يه هفته اي مي شه كه با روروئك اينور اونور مي ره البته بيشتر به سمت عقب مي ره و بعضي وقتا هم به چپ و راست ولي هنوز به جلو نمي ره...با روشهاي مختلف خودشو مي كشونه اينور اونور اتاق و به همه جا سركشي مي كنه با  غلت زدن و دور خودش چرخيدن و مقداري هم سينه خيز رفتن...غلت زدنش ديگه خيلي حرفه اي شده و خيلي سريع جابه جا مي شه..انواع و اقسام صداهاي مختلف رو هم از خودش درمياره..اون ميگه منم تكرار مي كنم بعد خوشش مياد يه چيز ديگه مي گه باز منم مي گم.اگه يكي پشت در خونمون وايسه و گوش كنه احتمالا از شنيدن اين اصوات دو تا شاخ روي سرش سبز مي شه...دس دسي هم به شيوه جديد انجام مي ده يعني يه دستش رو با يه دست من مي گيره و با هاش دس دسي مي كنه ...بوس رو هم داره ياد مي گيره البته از راه دور لباشو مي زنه بهم و صداي بوس رو در مياره...يه موقعي كه خيلي خوردني مي شه صبحها هستش كه توي بغل بابايي مي ره توي ماشين منتظر ماماني مي مونه تا با ساكش بياد برن مهد..اون موقع همچين اين فرمون رو مي چسبه و تند تند هم مي زنه روش كه يعني برو .وقتي مي بينه ماشين تكون نمي خوره شروع مي كنه غر غر كردن..وقتي هم كه ماشين را ه مي افته يه ذوقي مي كنه كه نگو... 

آخر اين هفته هم دارم مي رم خونه مامانم تا اونجا آش دندونيشم بپزيم و يه جشن كوچولو هم بگيريم.

خوشحالم كه داره بزرگ مي شه ولي از يه طرفم دلم مي گيره..دلم تنگ مي شه براي اين همه با مزگيش...دعا مي كنم خدا همه ني ني كوچولوها رو سالم نگه داره

 


کلمات کلیدی: