سال جدید
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠ 

سال 91 هم تموم شد و وارد سال جدید شدیم.

امسال کلن به مسافرت گذشت.30 اسفند بود که را افتادیم بسمت اصفهان

سال تحویل رو تو راه بودیم.بعد روز 5 رفتیم مشهد و 10 هم خونه مامان بزرگ رادی جون..تا 14 فروردین که برگشتیم خونه

کلن خیلی خوب بود.پسرکم هم کلی فوتبال بازی کرد.هر کیو میدید یه دست فوتبال باهاش می زد.ماچ


کلمات کلیدی:
 
بعد از مدتها
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ 

سلام پسر گلم

چون قصدم اینه بعدها این وبلاگو بهت هدیه بدم ادامه میدم خاطرات بزرگ شدنت رو...این یه مدت مشکلات زیادی برام ایجاد شده بود که نتئنستم بنویسم...شاید یه خصوصی بنویسم بزارم تا بعدها اگه خواستی بخونی....میخوام ولی ادامه بدم خاطرات تو رو گل قشنگم..


کلمات کلیدی:
 
من و کارهای جدیدم
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠ 

ساعت 10 شبه..پسر گلم یه ساعتی می شه که خوابیده منم اومدم دیدم واااااااااای خیلی وقته که برای گلم چیزی ننوشتم….در زمینه حرف زدن زیاد پیشرفت نکرده ولی در زمینه فهمیدن خیلی چیزها و مفهومها بسیار پیشرفت کرده

از بهمن ماه می شه که مهدشو عوض کردم.از این مهد جدیدش خیلی راضیم.مربی جدیدش به نظرآدم مهربونی میاد و از طرفی توی این مهد جدید روی آموزش بچه ها هم کار میکنن ..کارای جدیدی که پسرک خوشگل ما یاد گرفته:

**بهش میگیم سرفه کنیم چیکار می کنیم؟؟دستشو می گیره جلوی دهنش و سرفه می کنه

**می گیم خدا کجاست؟با دستش بالا رو نشون می ده…بعد می گیم خداروشکر کن دو تا دستاشو با سرش می بره بالا..

**میگم ماهی کجازندگی می کنه:می گه "آب"پسرم دیگه داره علمی می شه

**تازه هنوز فارسی حرف نمی زنه داره انگلیسی هم یاد می گیره:به توپ می گه "باا"به در می گه"دور"

**از همه بامزه تر در آوردن صدای قورباغه است :می گه قووووووو

**صدای اسب : پتکو پتکو----گاو:ماااااااااماااااا-----گوسفند:بع بع--------هاپو:هاپ هاپ

از این سی دی های آوای تاتی مال کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو براش گرفتم خیلی دوست داره ..خدا نکنه یادش بیفته اون وقت میاد می گه:"مامائی آیی"یعنی مامان برام آهنگ بزار اون موقع دیگه شاید دوسه ساعت مجبور شیم همش آهنگای این سی دی رو گوش بدیم و برای همه آهنگا ابراز احساسات کنیم..

وقتی هم می خواد تلویزیون نگاه کنه می ره عقب و  منو صدا می کنه و انگشتشو می کنه توی چشمش یعنی اینکه می رم عقب چشمام درد نگیره خراب نشه…البته همه این حرکاتشو من باید ترجمه کنم وگرنه تا مطمئن نشه که من فهمیدم منظورش چیه ول نمی کنه….

جیگر مامان اگه اداش رو در بیاریم خیلی بهش بر می خوره ….هنوز کلمه هارو درست نمی گه رفته سراغ جمله ..مثلا می گه:"در با" یعنی در یخچالو باز کن می خوام خوراکی بخورم….یا می گه "بابایی هم .ات.شی"یعنی بابایی رفت مغازه خوراکی و عطر و شیر بخره…حالا اگه شما ربط این عطر رو این وسط فهمیدید منم فهمیدم.

 این کارتهای حیوانات و میوه ها رو که باهاش کار می کنم خیلی خوبه الان دیگه بیشترشون رو بلده…

پسرکم عاشق عاشق کامیون .اتوبوس.مینی بوس و کلا هر ماشین گنده ایه…توی خیابون اگه کامیون ببینه براش دست تکون می ده و بوس می فرسته…غروبا که می برمش پارک یه جایی هست که اکثرا یه کامیون پارکه باید حتما بغلش کنم تا بره به کامیون دست بزنه ….تازه این که خوبه یه شب که رفته بودیم بیرون یه ماشین پلیس دید و از اونجایی که به شدت ماشین پلیس رو دوست داره و بابایی دل نازکش هم نمی تونه تحمل کنه که پسرکوچولوش چیزی بخواد و اون بهش نده چندین بار اونو بغل کرد برد به ماشینه دست زد و به آژیرش نگاه کرد و کلی با پلیسا دوست شد.

رابطش با بچه ها هم بهتر شده ..

************************

اینجا دیگه یک فروند مامان خسته می نویسد: پسر ناز خوشگل ملوس جیگر شکلاتم.. از پنجشنبه بعدازظهر تب داشتی و کلن طبق همون قاعدهای که همیشه توی تعطیلات مریض می شی و منم معمولا تا جایی که بتونم سعی میکنم پیش دکتر خودت فقط ببرمت تا شنبه با استامینوفن تبت رو کنترل کردم و اون دو شب رو که بیدار می شدی و گریه می کردی و نمی خموابیدی منو به یاد دوران نوزادیت انداختی که چه شبهایی رو تا صبح بیدار بودم..در عین ناباوری دیدم چطور تونستم اونهمه شب  رو بیدار بمونم  و ازت مراقبت کنم و فهمیدم وقتی دیگه آدم مادر می شه انگار همراه تولد نی نی یه نفر دیگه تو وجود مادر متولد می شه که باعث می شه هر سختی رو برای عزیز دلش تحمل کنه….خدارو شکر می کنم که دیگه بزرگ شدی و شبها بیشتر از یکی دوبار بیدار نمی شی…..

عزیز دلم خوب بخواب مامان پیشته…

**************************

وقتی اومدم شروع کنم این پست رو بنویسم فکر نمی کردم چیزی جدیدی برای نوشتم باشه ولی می بینم که همین جوری بشینم تا صبح می نویسم…..

**********************

دو هفته دیگه تولد عزیز دلمه…مامان گلم داره دوساله می شه….


 


کلمات کلیدی:
 
نی نی عاشق می می می شود
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۳ 

 

این دفعه مامان نوشت:

اوایل که نی نی اومده بود پروسه شیر دادن برام سخت ترین کار دنیا بود...بعد یه سری مشکلاتی که برام پیش اومده بود و با توجه به تعصب شدیدی که داشتم "نی نی نباید شیر خشک بخوره" اون یکی دو ماه اول خیلی سخت گذشت....همش فکر می کردم کی بشه دو سال!!!!!!!!!!!اما الان که یه ماه و نیم دیگه نی نی ما قراره دوساله بشه  من این پروژه از شیر گیری رو باید انجام بدم...نمی دونم همه نی نی ها اینجورین یا نی نی ما ..الان که تصمیم گرفتم کم کم  شیرشو کم کنم وابستگیش بیشتر شده...توی معدود کلماتی که می گه شیر  رو خوب بلده ..از اول بهش می گفتم "شی شی " می خوری؟؟؟و جالبه که فرق این شی شی رو با شی شی گاو محترم می  فهمه....

حر ف زدنش به صورت لاک پشتی داره پیشرفت می کنه.. کلماتی که جدیدا اضافه شده:

شی شی: همون می می

شیرLالبته "ر" نا مفهوم: شیر مغازه-سوئیچ- و ...

ایش: همون جیش

اس: همون پسته

خ: بستگی داره محیط.یعنی می تونه خیار –خرما- یا هر چیز خ داری باشه...

بق: همون لامپ و برق که آقا علاقه عجیبی به روشن خاموش کردن داره..می ره روی مبلا و چراغوخاموش می کنه و بعد صداشو  نازک می کنه می گه "بق نی" بعد دوباره روشن می کنه....

شبا که خوابش می گیره ساعت نه و نیم –ده ..البته اگه بعدازظهرا نخوابیده باشه ..میاد می زنه به سینم و می گه" مامایی  ،شی شی "بعد ببینه من دارم کار دیگه می کنم...می ره چراغو خاموش می کنه میاد دراز می کشه پتو رو هم می کشه رو پاش و دوباره شروع می کنه"ماما شی شی"

چند روز پیش بردمش حموم ..اونجا پوشکش باز بود و برا اولین بار کل مرحله جیش کردنشو دید...باور کنید مرده بودم از خنده..پاهاشو باز گذاشته بود هی می اومد با دستش اون فواره رو بگیره بعد چون تمرکزش می رفت قطع می شده...دوباره فواره شو شروع می کرد می اومد با دستش بگیره باز قطع می شد...

از همون روز بود که دیگه" ایش " یعنی جیش رو کاملا فهمید...میاد یه دستمال بر می داره می ره دم دستشویی یعنی جیش می کنم...بعد با دستمال می کشه رو پوشکش ...یعنی خودمو خشک کردم...

وقتی می گیم وااااااااای بو میاد سریع یقه لباسشو به زور می کشه بالا و دماغشو می کنه اون تو که بو رو نشنوه!!!!(درست گفتم)

عکسهای مهدشون رو هم که عید گرفته بودن دیروز سفارش دادیم...4 تا عکس ..

عاشق عاشق بیرون رفتن شده..وقتی از بیرون میایم تا یه ساعت گریه می کنه..واقعا یه مشکل شده برام...

عید هم چیزای شیرین زیاد خورد برا همینم الان چند روزه که شیرینی شکلاتشو قطع کردم و سپردم توی مهد هم بهش ندن...تا بعدا به میزان کم بیارم توی برنامش...آخه می گن عادت غذایی بچه ها توی بزرگسالی به تغذیه اونا توی بچگی بستگی داره...نمی خوام بعدن همش عاشق چیزای شیرین باشه و همش مشکل چاقی و رژیم داشته باشه....

فعلا بااااااااااای

 

 


کلمات کلیدی:
 
سال نو
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۸ 

دوباره عید و سبزه و ماهی و جنب و جوش و بدو بدو تا لحظه سال تحویل....تمیز کاری و کثیف کردن فوری پسر کوچولو...سال نو و تعطیلی چند روزه ما....عشق کردن پسرک با عزیز و بابا بزرگ و خاله ها و دایی جون....الهی بمیرم پسرک رو وقتی بردم خونه مامانم با وقتی برگردوندم زمین تا آسمون فرق کرده بود..اون قدر این چند روزه شیطونی کرد که نگو...اون قدر توی حیاط بدو بدو کرد که نگو.....اون قدر همه ما رو خندوند که نگو...

سال نو همه تون خیلی خیلی مبارک...؛آرزو میکنم توی این سال جدید اتفاقهای قشنگ برای همه مون بیفته


کلمات کلیدی: